:  شور آفرین
:  ۱۸۹
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب بسیار خوبیه از اون کتابایی که تا آخر درگیری و آخرش از شدت شوکه شدن دوست داری از اول بخونیش
حیف که همیشه این کتاب ناموجوده و انتشاراتش خیلی ضعیف عمل میکنه
علیرضا اعرابی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موجودی ندارید چرا نمی نویسید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند، قلع اش کن و از خود دور انداز...
و اگر دست راستت تو را بلغزاند، قطع اش کن و از خود دور انداز ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من مترجم نتوانسته از عهده ترجمه بربیابد. ولی کتاب قشنگی است و به نظر من ارزش خواندن را دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاهی به کتاب " دالان ها " اثری از منصوره اشرافی

رقص خنجر ها در دشتی مشوش / یادداشتی از علیرضا ذیحق


منصوره ... دیدن ادامه » اشرافی را با شعرها ، نقاشی ها و نقد و تحلیل های ادبی اش می شناختم و ولی با چهره ی داستانگویی اش هیچ آشنایی نداشتم . کتاب " دالان ها " اما مرا با زاو یه ای دیگر از خلاقیت بدیع او همراه نمود و تصویری دیدم از نسلی سوخته که با آرمان هایش عجین بود و تاوان های سخت چون رگباری کوبنده هستی اش را از ریخت می انداخت . " دالان ها " مجموعه ای از روایت های داستانی است که برخی از نظر ساختاری چنان گیرا و تکنیکی کار شده که قصه ای تمام عیار می باشند و بعضی در حد روایت باقی می مانند و این نیز همگون خواسته های نویسنده است که دوست داشته چنین باشد و بیشتر ازآن که با فرم و ساختار درگیر باشد به بیان آلامی بپردازد که عمری در خفای دل اش پرورانده است و حالا می خواهد پروازش بدهد .
" دالان ها " بیش از آن که ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوری تابان در انتها سوق می دهد و انسانی است که امید چون موجی در دل اش لبریز است و علیرغم همه ی ناکامی های نسلی که روزگاری جوان بوده و تا چشم باز کرده رقص خنجرها را شاهد بوده است که بر گرده ها فرود می آمده و اگر امروزه روز بودنی را شاهد است شانش و اتفاقی بیش نیست .
منصوره اشرافی در " دالان ها " ما را از تو در توهای راهی گذر می دهد که شاهد کتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبیله ای هستیم که چشم و چراغ آینده بودند و حالا که دنبالشان می گردی جز این که بدانی حتی استخوانهاشان نیز پودر شده اند چیزی دستت را نمی گیرد . اما همه ی کتاب این نیست ورسالتی بس شگرف را بر دوش می کشد و از زن ها چنان زیبا و عمیق سخن می گوید که مثل شعله ی ماهی پرتلاطم ، کتاب را از نور می آکَنَد . از مردانی سخن می گوید که به اغوای زنان می اندیشند بی آن که به ظرافت روح آانان وقوف یابند ویا که ب زخم و رملال دل آنها مرهمی باشند ." زنانی که زندگی را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظیفه ای فراموش نشدنی آن را به پایان می رسانند ."
منصوره اشرافی در داستان " مردگان زنده " بی آن که بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگوید ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوایی چنین می گوید :
" سال های سال بود که فقط با خودم حرف می زدم . اما اکنون به یکباره مصمم شدم که همه ی حرف هایم را بنویسم همه ی شرح ملال هایم را بنویسم چرا که و قتی هیچ معنایی برای زندگی پیدا نمی کنم باید زندگی هایی را بنویسم که پر از معنا هستند . چرا که بدین ترتیب شاید دیگر نیازی به جستجو برای یافتن معنای زندگی نخواهم داشت . شاید زندگی کردن محض خاطر دیگران ، از زندگی کردن محض خاطر خویشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافی ، شاعر ، نویسنده و نقاشی است که به هربّعدی از خلاقیت اش نگاه می کنی با انبوهی فروزان از ستاره هایی روبرو هستی که ماندگاری شان در درخشندگی تعهدی است که بر پیشانی آنان تلأ لؤ دارد و همیشه حرفی از انسانیت برآنان جاری است . من در" دالانها " خلوت می کردم و بعضی از نوشته ها ها را به خاطر نثر زیبا و محتوایی که روح من را نشانه می گرفت و آلام و شادیهایم را در آن می دیدم چند باره می خواندم و در هر خوانشی به عمقی دیگر دست می یافتم . به قول نویسنده " مشوش شده و به جستجوی آرامش از دست رفته بر می آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نویسنده نیز متذکر شده " مرزی میان خاطره ، رویا و واقعیت وجوندارد " و این ویژگی سبب گردیده که تو به گنجی دست یابی که آسان آن را از دست ننهی . *

*دالان ها ، منصوره اشرافی ، چاپ اول : 1395، نشر شور آفرین – تهران
** مطالب داخل گیومه از کتاب " دالان " هاست .
-------------------------
http://www.maral65.blogsky.com/1395/02/27/post-227/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D9%82



------------------------

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=225172727867469&id=100011242305290
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«امروز نه» مجموعه 17 داستان کوتاه از 17 نویسنده‌ی زن لبنانی است که هر کدام امروز جزوِ نویسندگان بنام لبنان (در داخل و خارج از لبنان) به شمار می‌آیند: لیلا بعلبکی، ریما علم‌الدین، هدی برکت، امیلی نصراله، اتل عدنان، مریم حفار و نویسنده‌های دیگر. این داستان‌ها، گوناگونی، اصالتِ چشم‌گیر و قدرتِ گیرای صداها و تجربه‌های زنان را در جامعه‌ی ... دیدن ادامه » پویا و در حال تغییر لبنان نشان می‌دهد. به‌طور کلی راویان داستان‌ها سه مرحله‌ی مجزا را که با یکدیگر هم‌پوشانی داشته‌اند به قلم می‌کشند: دوره‌ی پیش از جنگ داخلی - که اغلب از آن به نام دوران طلایی در لبنان یاد می‌شود -، دو دهه‌ی طولانی درگیری، و مرحله‌ی بازسازی و صلح بعد از جنگ، که از پی مرحله‌ی دوم می‌آید. در این کتاب، سعی شده تا از هر دوره، داستان‌هایی ترجمه شود، تا خواننده بتواند سیر تحول داستان‌نویسی زنان لبنانی را دنبال کند.

در این مجموعه، زنان داستان‌نویس لبنانی، داستان‌هایی درباره‌ی هویت و آرزو با نگاهی جنسیتی ارائه می‌دهند و رسوم و قواعدی را توصیف می‌کنند که جامعه‌ی بسته‌ی لبنان بر زنان تحمیل کرده. این صداهای جدید، پژواکِ تنوعِ جامعه‌ای است پیچیده و چندفرهنگی؛ آن‌طور که قهرمانان زن داستان‌ها در پی کشف دنیاهای جدیدند و قدرتِ این را دارند تا نیازها و انتظارات‌شان را -که تاکنون نا‌شنیده مانده بود- بیان کنند و موضوعاتی را پس بزنند که پیش از این، همه می‌پذیرفتند و آن‌ها را تنها شی‌ئی در برابر نگاه مردان می‌دانستند. داستان کوتاه برای زنان لبنانی به‌جای این‌که تنها جایی در ذهن خواننده اشغال کند یا خواننده را با رخدادی فراموش‌ناشدنی رها سازد، در حکم «جرات» ظاهر می‌شود تا از این طریق حرف‌های‌شان را بزنند.
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 93.05.03
داستان با این جملات شروع می شود:
هانس فولکس واگن مدل 2009 خود را که بیش از هشت سال کار کرده بود و کیلومتر شمار آن از 240 هزار کیلومتر تجاوز می کرد، در پارکینگ آپارتمانی که محل سکونتش بود پارک کرد، و با قدم های آهسته به طرف سرسرای طبقه ی همکف رفت. در سنگین هال را گشود. پس از اینکه صندوق پستی خودش را بررسی کرد و مطمئن ... دیدن ادامه » شد که جز دو پاکت محتوی نامه تبلیغاتی چیزی ندارد، به طرف آسانسورها رفت و دگمه آن را فشار داد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/05/30
داستان اینگونه آغاز میشود:
" ... دیدن ادامه » "لالایی کوچولو من، لالایی
بابا رفته سفر زود برمی‌گرده."
از هدفونی که توی گوش چپم بود فریاد زدند: "تمامش کن دیگر!"
"کوچولو عزیزم زود لالا کن
یه دنیا رویای شیرین در انتظاره."
"همین حالا خواندن این شعر لعنتی را تمام کن!"
از طریق میکروفون بی‌سیم خیلی کوچکی که دقایقی قبل توسط مسئول بی‌سیم گروه عملیات ویژه در پیراهنم کار گذاشته بودند و حالا از طریق آن با آن‌ها در ارتباط بودم، جواب دادم:
"بله، بله، واضح است، من می‌دانم الان باید چی کار کنم."
"اگر یک‌بار دیگر تو گوش من داد بزنید این گوشی لعنتی را بیرون می‌کشم. فهمیدید؟"
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/04/27
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"صبح روز دوشنبه 25 جون 2012 فرنک اتومبیل خود را در پارکینگ پارک وسونا در شهر لاس گتوس در کالیفرنیای شمالی پارک کرد. آن روز صبح یک روز دوشنبه بود و به‌طور طبیعی در روزهای کاری هفته، یعنی از دوشنبه تا جمعه پارک خلوت بود. آن هم در ساعت 6:30 صبح. فرنک از اتومبیل پیاده شد. به پشت اتومبیل ... دیدن ادامه » رفت و دوچرخه‌ی خودش را که پایه‌های آن در عقب اتومبیل روی سپر عقب تعبیه شده بود باز کرد. سپس در اتومبیل را با دستگاه کنترل از راه دور قفل کرد. سوار دوچرخه شد و به طرف دریاچه‌ی مصنوعی که در وسط پارک قرار داشت حرکت کرد. فرنک در طول عمرش هیچ‌وقت ورزش روزانه خود را ترک نکرده بود. البته نوع ورزش به تناسب محل زندگی، مشغله و امکاناتی که در اختیارش بود عوض می‌شد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تاریخ بشر؛ تایتانیک، کشتی غول‌پیکری که در سال ۱۹۱۲ مسافرانش را با «رویای انگلیسی-آمریکایی» ‌به قعر آب‌‌ها کشاند.

بینبریج در این رمان، تصاویری از تایتانیک را جلوی چشم ما می‌گذارد که در سال‌های اخیر با آن‌ها کاملا آشنا شده‌ایم، از پله‌های سرسرای اصلی تایتانیک و میزهای شام پرزرق‌وبرق گرفته تا وضعیت فلاکت‌بار عرشه‌های درجه سه.

در ... دیدن ادامه » این رمان ما همه این‌ها را از دریچه چشم‌های جوان بیست‌ودوساله‌ای به نام مورگان می‌بینیم که خود از طراحان کشتی است؛ تصاویری اعجاب‌انگیز از یکی از عجایب دهه اول قرن بیست که همه‌ چیز آن حتا تصویر آن در اذهان ما عظیم و بزرگ است: از نامش که به معنای عظیم‌الجثه است، عظمت ابعادش، فلسفه و بهانه ساخته‌شدنش و بحث‌وجدل‌های اخلاقی درباره ماجرای غرق‌ شدنش گرفته تا امروز که بیش از یک قرن از فاجعه تایتانیک می‌گذرد که این نیز خود رویداد بزرگی به شمار می‌رود؛ آن‌طور که مورگان می‌گوید: «جالب‌ترین قصه‌ی دنیا.»

بینبریج از یک روز پیش از حرکت تایتانیاک از بندر ساوت‌همپتون به نیوریوک، داستان این تراژدی را روایت می‌‌کند تا لحظه‌هایی که مسافران با غرور به عظمت تایتانیک می‌نگرند و با شوروشوق و هیجان و بی‌خبر از حادثه، رویاهای‌شان را روی عرشه‌ی کشتی پرواز می‌دهند تا بامداد ۱۵ آوریل که تراژدی در قلب اقیانوس اتفاق می‌افتد.

بینبریج، مرثیه‌وار و با تصاویری بکر و بدیع، ما را کلمه‌به‌کلمه به قلب حادثه می‌کشاند؛ آن‌طور که سوزان هیل نویسنده بزرگ بریتانیایی می‌گوید، بینبریج نفس‌مان را با نبضِ هر کلمه و حسِ هر تصویر تا پایانِ ناتمامِ تراژدی بند می‌آورد، و وادارمان می‌کند که باز برگردیم عقب، به خوانشِ دوباره و دوباره‌ی «هر کسی به فکر خودش» تا همه آدم‌های این کشتیِ شکسته را که با چشم‌های باز روی آب به بالا، به آسمان نگاه می‌کنند، دوست بداریم، زیرا «فرصت ما آدم‌ها برای خوشحال‌کردن زنده‌ها خیلی کم است، ولی تا ابد برای دوست‌داشتن مُرده‌ها وقت داریم.»

بینبریج بیش‌ترین نامزدی جایزه‌ی بوکر را – پنج بار- در کارنامه‌‌‌ی خود دارد، و در سال ۲۰۱۰ به پاس همین حضور پیوسته در نامزدی نهایی جایزه‌ی بوکر، از سوی آکادمی بوکر تقدیر شد و جایزه‌یی ویژه به او تعلق گرفت.

بینبریج در سال ۲۰۰۹ نیز نامزد دریافت جایزه نوبل شده بود. هم‌چنین او دوبار جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) را برای بهترین رمان سال بریتانیا در سال‌های ١٩٧٧ و ١٩٩٦ برای رمان‌های «هر کسی به فکر خودش» و «وقت هرز» دریافت کرد. رمان «روز گردش کارخانه» نیز علاوه بر نامزدی بوکر، جایزه کتاب اول گاردین را از آن خود کرد و در روزنامه معتبر انگلیسی آبزِروِر در فهرست صد رمان برتر دنیا جای گرفت. سال ٢٠٠٨، روزنامه‌ی تایمز، بریل بینبریج را در فهرست خود، جزو ٥٠ نویسنده‌ی بزرگ بریتانیایی از سال ١٩٤٥ تا ۲۰۰۸ قرار داد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بریل بینبریج از بزرگ‌ترین نویسندگان ادبیات انگلیسی‌زبان‌ است که به سبب داستان‌های روان‌شناسانه‌اش مشهور است.

از او با عنوان «جواهر ملت انگلیس» و «بانوی نویسنده» نیز یاد می‌شود.



... دیدن ادامه » بینبریج بیشترین نامزدی جایزه بوکر را – پنج بار- در کارنامه خود دارد، و در سال ۲۰۱۰ به پاس همین حضور پیوسته در نامزدی نهایی جایزه بوکر، از سوی آکادمی بوکر تقدیر شد و جایزه‌ ویژه به او تعلق گرفت. وی در سال ۲۰۰۹ نیز نامزد دریافت جایزه نوبل شده بود. همچنین او دوبار جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) را برای بهترین رمان سال بریتانیا در سال‌های ١٩٧٧ و ١٩٩٦ برای رمان‌های «هر کسی به فکر خودش» و «وقت هرز» دریافت کرد. رمان «روز گردش کارخانه» نیز علاوه بر نامزدی بوکر، جایزه کتاب اول گاردین را از آن خود کرد و در روزنامه معتبر انگلیسی آبزِروِر در فهرست صد رمان برتر دنیا جای گرفت. سال ٢٠٠٨، روزنامه تایمز، بریل بینبریج را در فهرست خود، جزو ٥٠ نویسنده بزرگ بریتانیایی از سال ١٩٤٥ تا ۲۰۰۸ قرار داد.

«وقت هرز» روایتی است جسورانه و استادانه از زندگی «همه ما» در یک ‌میهمانی خانوادگی، و قدرت بینبریج نیز در همین است: شرح و وصف بی‌نظیر کژکاری‌ها و اختلال‌های خانوادگی.

بینبریج در این رمان «همه ما» را از زاویه دید دانای کل، زیر تابلوی «شام آخر» جمع می‌کند تا هم‌زمان با مسیح که از خیانت یکی از حواریونش می‌گوید، ما را وادار کند به اعتراف: «بالاخره یک روز دست همه‌شان رو می‌شود... » بینبریج در این کمدی سیاه مخاطبش را کلمه‌به‌کلمه به ضیافت «شام آخر» می‌کشاند؛ هربار نفسش را با نبض هر کلمه و حس هر تصویر بند می‌آورد، و وادارش می‌کند که بازگردد عقب، به خوانش دوباره و دوباره «وقت هرز» رفته‌های‌مان.
ناظم اسلامی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به باور منتقدان این اثر کری رمانی نو و طنزآمیز است که روایتی تازه از آمریکای اوایل قرن بیستم ارایه می‌دهد و در آن اُلیور؛ بداهه‌ای از زندگی الکسی دو توکویل - کودکی معذب از بازماندگان اشراف انقلاب فرانسه - و طوطی؛ پسری بی‌مادر از یک چاپکار دوره‌گرد انگلیسی است.

آن‌ها در دو سوی مختلف از تاریخ به دنیا آمده‌اند، اما بااین‌حال زندگی‌شان ... دیدن ادامه » به‌واسطه‌ مارکوس یکدست اسرارآمیز به هم پیوند می‌خورد. پیتر کری، با داستان این دو، و نیز با شخصیت‌پردازی‌ها، تصویرپردازی‌هایی پُرمایه و شگفت، تجربه‌ دموکراسی آمریکایی را با ابتکار شگرفی مورد کاوش قرار می‌دهد.
ترجمه چطوره؟ قابل فهم هست؟
داستان عاشقانه سرقت ترجمه ش افتضاح بود.
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه داستان «اگر یک مرد را بکشم، دو مرد را کشته‌ام»، شامل برگزیده‌ بهترین داستان‌های کوتاه ادبیات جهان است که در آن تجربه‌های ادبی مشترک بزرگ‌ترین نویسندگان جهان مانندآلبر کامو، گابریل گارسیا مارکز، ولادیمیر ناباکوف، آلیس مونرو، جی. دی سلینجر، ایتالو کالوینو، ویرجینیا وولف، جومپا لاهیری، ویلیام ترور، دوروتی پارکر، اسکات فیتس‌جرالد، آلبرتو موراویا، کاترین منسفیلد، کارسون مک‌کالرز و کُنراد ایکن در کنار هم جمع شده است.


محور ... دیدن ادامه » تمام داستان‌های «اگر یک مرد را بکشم، دو مرد را کشته‌ام»، عشق و ازدواج است؛ تنوع داستان‌ها از منظر کیفی این امکان را به خواننده می‌دهد که با صداهای متنوع و مختلفی مواجه شود و فقط شنونده‌ یک صدا نباشد.

در این مجموعه، با طیف وسیعی از نویسندگان کلاسیک و مدرنیست مواجه هستیم، که هر کدام عرصه‌هایی را دربرمی‌گیرد که برای داستان اصلی، «جنبه دیگر» زندگی تلقی می‌شود؛ آن‌‌طور که این امکان را نیز به خواننده می‌دهد تا طبق دانش، اطلاعات و تجربه‌ی زیسته‌ی خود، نگاه دیگری داشته باشد.

«اگر یک مرد را بکشم، دو مرد را کشته‌ام»، امکانِ زیستِ زندگی‌ِ «همه‌ ما» در جمهوریِ جهانیِ ادبیات است: تجربه‌ زندگی مشترک در بهترین داستان‌های کوتاه جهان.

داستان‌های این مجموعه داستان‌هایی است که هر کدام، پنجره‌‌ای بر دیوارهای محفظه‌ دربسته‌‌ای از فضا و زمان، که «همه ما» در آن زندگی می‌کنیم، باز می‌کند. این داستان‌ها، به ما اجازه می‌دهند تا در ذهن‌های یکدیگر وارد شویم، نه‌تنها از طریق همذات‌پنداری با شخصیت‌ها، بلکه با مشاهده‌ دنیا از منظر بزرگ‌ترین نویسندگان جهان. و این همان قدرتِ ادبیات است که بیش‌ترین توان را برای همدلی دارا است؛ داستان‌های خوب، از ما انسان‌های بهتری می‌سازد. داستان‌های خوب، از نیرویی فرهنگی شگرفی برخوردارند، و به ما اجازه می‌دهد تا با کسانی همدلی کنیم که گوشه‌‌‌ای از زندگی‌ «همه‌ ما» را در دنیای کلمات بازی می‌کنند: و این‌گونه شما به کشف تاریکی‌ها و ناشناخته‌های خود و دیگری، و زندگی مشترک‌تان می‌روید: یک سفر مکاشفه‌آمیز، برای لذت آگاهی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«روایت یک مرگ در خانواده» بازخوانی ماجرای کودکی جیمز روفاس ایجی در ناکسویلِ تنسی، آمریکای 1915 است. ایجی وقتی شش سالش بود، پدرش را در یک تصادف رانندگی از دست داد. همین حادثه‌ دلخراش با ایجی ماند تا زمان مرگش که در حال نوشتن «روایت یک مرگ در خانواده» بود که از سال 1948 آن را آغاز کرده بود. ایجی در این رمان، از زوایای مختلف که زاویه‌ دید سوم‌شخص ... دیدن ادامه » محدود به اعضای خانواده است، در چهل‌وهشت ساعت -از یک روز پیش از مرگ مرگ جی تا ‌روز مرگِ جی- روایت‌گر «مرگ» و «زندگی» در «خانواده» است. خانواده‌ جی، شامل مری همسر جی و دو فرزندش روفاس پسر بزرگ و شش ساله که در اصل خود نویسنده است و کاترین سه ساله است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

گاه‌گاهی می‌لرزید

... مامور انتظامی به هر جا که دلش بخواهد نگاه می‌کند، خودش پیش از این، از شرّ خطرات آن نگاه خیره خلاص شده. منظورم این است که توی کشو ترس هست و عکس و مردهایی که اصلاً نمی‌شود پیداشان کرد، و همین‌طور مدارک. پلیسه چراغ را خاموش کرد... دختره چشم‌هاش را بست... «روزی روزگاری کلمه‌یی بود» ... (سرفه می‌کند.) «کلمه‌یی برای ... دیدن ادامه » همه‌ی این قضایا» ... «حالا تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه: نترس!» ... تصاویری که به وسیله‌ی پیستون روی پرده می‌رود. دست‌های طرف روی گونه‌هاش می‌گشتند و او لام تا کام حرف نزد، دریغ از یک آه خشک و خالی. ... (طرف گفت خواب دالانی پر از آدم‌های بی‌دهان را دیدم و پیرمرد در پاسخ گفت: نترس!) ... عبارت «دختر بی‌نام‌ونشان در مترو گم شده بود» به ذهنش آمد... طرف با دست آزادش پیشانی او را لمس کرد. شقیقه‌های دختره را که می‌مالید با خود اندیشید که انگشت‌ها بی هیچ آرایه‌یی کار خود را می‌کنند، بدون هیچ بلاغت ادبی که به‌شان معنای دیگری بدهد، به‌جز یکی دو انگشت کت و کلفت... کلمه‌ها در وسط ایستگاه مترو به پایان رسیدند. پرنده پر نمی‌زد. مامور انتظامی چشمک زد. به گمانم به واسطه‌ی حرفه‌اش از شرّ بخشی از خطرات آن نگاه خیره خلاص شده بود. دختره حسابی عرق کرده... بعد طرف رفت از پنجره بیرون را دید زد و زبانش را روی دندان‌هایش کشید. (کلمه‌ی دندان‌ها چندین بار به آن سوی شیشه لغزید. پیرمرده بعد از این‌که گفت نترس سرفه کرده بود.) موهاش ریخت روی بالش... تصویر به صورت اسلوموشن حرکت می‌کند. آب را می‌گذارد تا بجوشد. در حمام را می‌بندد. چراغ حمام به ‌آرامی محو می‌شود. دختره در آشپزخانه نشسته، آرنج‌هایش را به زانوهایش تکیه داده. دارد سیگار می‌کشد. سروکله‌ی مامور انتظامی، مامور انتظامی قلابی، با پیژامه‌ی سبز پیدا می‌شود. از توی دالان دختره را صدا می‌زند، از او می‌خواهد که باهاش بیاید. دختره سرش را به طرف در برمی‌گرداند. پرنده پر نمی‌زند. یکی از کشوهای آشپزخانه را باز می‌کند. چیزی می‌درخشد. در را می‌بندد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

سکوت اضافی

تصاویر تیره‌وتار گوژپشت و مامور نیروی انتظامی در جهت‌های مخالف می‌روند و نقطه می‌شوند. نما سیاه و شفاف است. در فضایی بی‌حافظه سروکله‌ی مردی با صورت شش‌تیغ و موهای کوتاه پیدا می‌شود. رنگ‌پریدگی و کُندی از سروُرویش می‌بارد. صدایی می‌گوید که مرد اهل آمریکای جنوبی نمرد. (قرار است فرض کنیم که شخصی که جای گوژپشت خیالی ... دیدن ادامه » و مأمور انتظامی خیالی را گرفته، همان مرد اهل آمریکای جنوبی است.) کتی سرمه‌یی به تن دارد که آدم را یاد آخرین روزهای پاییز می‌اندازد. تابلو است که مریض بوده، این را می‌شود از رنگ‌پریدگی و صورت زارونزارش خواند. پرده از وسط، به شکل عمودی، دو نیم می‌شود. مرد اهل آمریکای جنوبی در امتداد خیابانی خلوت راه می‌رود. نویسنده را به جا می‌آورد و به راهش ادامه می‌دهد. صحنه در چنان آرامشی فرو می‌رود که گویی باران تازه بند آمده. ساختمان‌های خاکستری با لکه‌های نور خورشید در بعدازظهری خلوت و آشنا ظاهر می‌شوند. آسفالت خیابان، تر و تمیز و خاکستری است. باد خیابان‌هایی با درخت‌های سرخ را می‌روبد. بازتاب ابرهای روشن را می‌توان در پنجره‌های اداره‌هایی دید که کسی در آن‌ها مشغول کار نیست. کسی سکوتی اضافی خلق کرده است. در انتهای خیابان، کوه پایین و پایین‌تر می‌رود. خانه‌های کوچک با سقف‌های سرخ پراکنده در امتداد سراشیبی؛ دود رقیق مارپیچ از دودکش‌ها بیرون می‌آید. مخزن آب آن بالا است، قطعه زمینی برای کامیون‌ها، چند مستراح موقتی. آن دوردورها کارگر مزرعه‌یی روی زمین سیاه خم می‌شود. بسته‌یی به دست دارد که با روزنامه‌های زرد بسته‌بندی شده. سرهای تیره‌وتار گوژپشت و مامور انتظامی ناپدید می‌شود. «مرد اهل آمریکای جنوبی در رو باز کرد» ... «خیله خب، ببَرش» ... «نمی‌دونم می‌تونم وارد بشم یا نه» ...
ممنون میشم درباره نویسنده هم اگه امکانش هست، یادداشتی بنویسین.
۰۲ دى ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان اسب‌ها

مردِ خوابیده در تخت می‌گوید خواب زنی بی‌دهن رو دیدم. نتوانستم جلو لبخندزدن خودم را بگیرم. پیستون باز هم تصاویر را روی پرده می‌اندازد. به دختره می‌گوید، نیگا، یه داستان دیگه هم بلدم که همون‌قدر غم‌انگیزه. نویسنده‌یی است که در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کند. از طریق کار در مدرسه‌ی سوارکاری امرار معاش می‌کند. همیشه قناعت ... دیدن ادامه » پیشه کرده، تنها چیزی که می‌خواهد یک اتاق است و وقت برای مطالعه. اما روزی از روزها دختری را می‌بیند که در شهری دیگر زندگی می‌کند و عاشق می‌شود. تصمیم به ازدواج می‌گیرند. دختره می‌آید باهاش زندگی کند. سروکله‌ی اولین مشکل پیدا می‌شود: پیداکردن مکانی که برای هر دوشان جا داشته باشد. مشکل دوم جایی برای پول درآوردن است تا بتوانند اجاره‌ی خانه را بدهند. بعد هم خر بیار و باقالی بار کن: کاری با حقوق ثابت (در اصطبل به صورت کارمزدی کار می‌کند، به علاوه‌ی جا و غذا و حقوق ماهانه‌ی بخور و نمیر)، مدارکش را سر وقت بگیرد، بیمه شود، و... و... و... اما عجالتا فقط مقداری پول لازم دارد تا برود به شهری که نامزدش آن‌جا زندگی می‌کند. یکی از دوست‌هایش امکان نوشتن مقاله برای مجلات را پیشنهاد می‌کند. دودوتا چهارتا می‌کند و می‌بیند که با چهار مقاله‌ی اول، پول رفت و برگشت با اتوبوس درمی‌آید و شاید هم چند روزی اسکان در هتلی ارزان. به دوست‌دخترش نامه‌یی می‌نویسد و می‌گوید که دارد می‌آید. اما حتا از پس تمام‌کردن یک مقاله هم برنمی‌آید. شب‌ها بیرون محل کارش، یعنی بار مدرسه‌ی سوارکاری، می‌نشیند و زور می‌زند چیزی بنویسد، اما نمی‌تواند. به قول معروف، آب در هاون می‌کوبد. می‌فهمد که کلکش کنده شده. فقط و فقط داستان‌های جنایی کوتاه می‌نویسد. فکر سفر، از چشم‌انداز زندگی‌اش رخت می‌بندد، گم‌وگور می‌شود و او بی‌‌حال و بی‌رمق، بی‌اراده به کارش در میان اسب‌ها ادامه می‌دهد.
محبوبه موسوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان در سال 1855 در مزرعه هِنری تاون‌سند اتفاق می‌افتد. او یک برده به دنیا آمد و حال خود یک برده‌دار است. دنیای آشناداستانی است که خواننده را جذب پیچیدگی‌های اخلاقی زمان می‌کند، بی‌آنکه ساده‌لوحانه قضاوتی کرده باشد. تاون‌سند به آینده مزرعه 50 هکتاری می‌اندیشد. او با برده‌ها به همان شکلی برخورد می‌کند که اربابش با او برخورد کرده ... دیدن ادامه » بود. والتون مویامبا، نویسنده و منتقد، می‌نویسد: «از نظر من، دنیای آشنا بهترین رمان چاپ شده در قرن 21 در آمریکا است.»
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دفاع از دیوانگی – نگاهی به جرایم سازمان یافته
سال گذشته گروه های منسوب به جرایم سازمان یافته در بیش از صد قتل به طور مستقیم دخیل بوده اند و اعضای مافیا در صدها قتل دیگر به طور غیرمستقیم یا با قرض دادن پول به آن ها برای کرایه ماشین یا با نگه داشتن کتِ قاتل ها دخالت داشته اند. دیگر فعالیت های غیرقانونی کازا نوسترا (مافیای سیسیل) عبارتند ... دیدن ادامه » از قمار، مواد مخدر، فحشا، هواپیماربایی، ربا و انتقال یک ماهی بزرگ در پروازهای داخلی با مقاصد غیر اخلاقی. ریشه های این امپراتوری فاسد حتی به خود دولت نیز می رسند. همین چند ماه پیش دو سرکرده ی مافیا که علیه آن ها اعلام جرم شده بود، شب را در کاخ سفید گذراندند و رییس جمهور خود روی کاناپه خوابید.
سیدامیرفرهاد حسینی این را خواند
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دکتر کارولین داتلینگر نویسنده کتاب کافکا و عکاسی، از اعضای اصلی کافکاپژوهی دانشگاه آکسفورد است و در سال ۲۰۰۸ جایزهٔ پژوهش در زمینهٔ علوم انسانی را از این دانشگاه دریافت کرد.

«در واقع چهرهٔ من این‌ چنین برآشفته نیست، خیرگیِ رویاییِ چشم‌هایم از تأثیرِ فلاشِ دوربینِ عکاسی ا‌ست.» این‌ها بخشی از نامهٔ کافکا به فلیسه بائر است که نشان می‌دهد کافکایی که می‌شناسیم، فقط کافکای داستان نیست، که عکاسی نیز هست.

کتاب ... دیدن ادامه » «کافکا و عکاسی» می‌خواهد نشان دهد که کافکا در طول زندگی‌اش، عکاسی را به‌عنوان رسانه‌یی جذاب و ذاتا مشکل‌ساز به شمار می‌آورده، رویکردی که به نوشته‌های شخصی و هم‌چنین داستانی‌اش نیز تسری پیدا کرده است. او در سراسر عمر خود مجذوب عکاسی بود؛ اولین تعامل ادبیِ او با این رسانه به سال‌های مدرسه برمی‌گردد و تا مدت کوتاهی قبل از مرگ، به نوشتن دربارهٔ عکاسی ادامه داد.

عکاسی و عکس‌ها از شاخصه‌های مهم در سه رمان و چند اثر کوتاهِ ادبی مشهورِ او است و هم‌چنین زمینه‌یی ثابت در نامه‌ها و یادداشت‌های روزانه‌اش است. هرچند کافکا برای احراز نتایج سودمند یا خلاق، دوربین واقعی به ‌کار نمی‌بندد، اما نوشته‌های او، در سطوح مختلف، موقعیت عکاس را به خود می‌گیرد.

کتاب «کافکا و عکاسی» شامل مقدمهٔ نویسنده و هشت بخش است که عبارت است از: «کافکا و عکاسی: تاریخچهٔ پیکره‌بندی‌های نظری؛ از فیلم تا عکاسی: مخاطب‌سازی در یادداشت‌های اولیه؛ مفقودالاثر: دیدگاه‌های جهان نو؛ دگردیسی‌های عکاسانه: مسخ؛ تبادلِ یادگارپرستانه: نامه‌های کافکا به فلیسه بائر؛ محاکمه: خیرگیِ جرم‌شناختی؛ مناظر قدرت: بلوم‌فلد، هنرمند گرسنگی و قصر؛ نتیجه‌گیری: کافکای عکاس؟»

تئودور آدورنو فیلسوف بزرگ آلمانی در نامهٔ خود به وال‌تر بنیامین، کافکا را عکاسی توصیف می‌کند که دوربین خیالی خود را برای ثبت صحنه‌های فراموش‌ناشدنیِ مدرنیته، با چشم‌اندازی «رها‌شده» و آزاد، مورد استفاده قرار می‌دهد. این جهان نیست که توسط کافکای عکاس رهایی می‌یابد؛ بلکه، کافکای نویسنده است که نقاط ضعف عکاسی را، با عدم پذیرش برتری آن‌ها، رهایی می‌بخشد.



سبحان معصومی این را خواند
حمید ربیعی این را دوست دارد
آفرین! مطلب مفیدی بود،ممنون از شما.
۱۸ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از مقدمه:

«عکاسان از بدو اختراع دوربین عکاسی، با استفاده از هنر خود و با چیدن صحنه به اشکال مختلف و کارگردانی «هنرپیشه‌ها» در راستای گرفتن ژستی خاص در برابر دوربین، به دنبال داستان‌گویی بوده‌اند. عکس صحنه‌آرایی‌شده طی یک قرن و نیم گذشته شکل‌های متفاوتی به خود گرفته و در تعامل با هنرهایی چون تئاتر، فیلم، ویدئو و حوزه‌های ... دیدن ادامه » تبلیغات و ژورنالیسم، سمت‌وسوهای جذاب و گیرایی یافته است. با این حال، این شاخه‌ی غنی، در تاریخ عکاسی مورد کم‌لطفی قرار گرفته و مطالعه‌ی قابل توجهی درباره‌ی آن صورت نگرفته است. این کتاب و برگزاری نمایشگاه مربوط به آثار موجود در آن، نه تنها زمینه‌ای محکم برای علائق تاریخی این شاخه‌ی پایدار عکاسی ایجاد خواهد کرد، بلکه ارزش هنری ذاتی نیز خواهد داشت. آثار و مقالاتی که لاری پائولی برای این کتاب انتخاب کرده، دربرگیرنده‌ی بررسی تأمل‌برانگیز و روشن‌گری است که شاید متخصصین و دست‌اندرکاران این رشته را بیش از پیش به فعالیت وا دارد.»
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه درخواستی داشتید که فراموش کرده‌ام؟ قطعاً منظورتان عکس من نیست. من به عمد نفرستادم. اگر چشمان مرا واقعاً روشن، جوان و آرام به‌خاطر سپرده‌اید پس اجازه دهید همان‌طور در حافظه‌تان بمانند.
نیوشا پورمحسن این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من هرگز نمی‌توانم فیلمی راجع به کاپون بسازم چون او آن نوع از خشونتی را که مورد علاقه‌ی من است عرضه نمی‌کند. کاپون چیزی جز یک گنگستر نبود، اما بانی و کلاید کاملاً فرق داشتند چون آن‌ها معرف یک جنبش اجتماعی بودند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی کتاب:

«انجمن اُخوت ناقص‌العضوها» رمانی است متشکل از دو رمانک به‌هم‌پیوسته: «انجمن اُخوت ناقص‌العضوها» و «آخرین روزها»؛ هر دو داستان یک خط مشترک دارد: با تمام‌شدن اولی، دیگری آغاز می‌شود و ما درون نوعی کالبد داستانی جدید قرار می‌گیریم؛ کالبدی که تمام‌ و کمال آدم را به یاد همان کتابی می‌اندازد که تازه تمام کرده‌ و از آن بیرون آمده‌ است. شیوه‌ روایتگری در این اثر لحنی مینی‌مال دارد و در عین حال وجوه مشخص رمان‌های کاراگاهی را نیز داراست.

در ... دیدن ادامه » داستان اول، آقای کلاین کارگاه مخفی پلیس با فرقه‌ای به نام «ناقص‌العضوها» مواجه می‌شود: این انجمن شبه‌مذهبی معتقد است که دست خطاکار بشر باید قطع شود تا بدین‌گونه انسان بتواند به معنویت برسد. اعضای این انجمن معتقدند که با قطع‌کردن اعضای بیش‌تر بدن می‌توان به مقام بالاتر رسید. در داستان دوم، آقای کلاین از سوی رئیس فرقه‌ دیگری که منشعب از فرقه اول است و «پال‌ها» نام دارد، دستور می‌گیرد که رئیس فرقه‌ اول را بکشد.

«پال‌ها» در واقع شبیه به‌هم لباس می‌پوشند و موهای‌شان را زرد می‌کنند و همگی‌شان خود را پال می‌نامند. آنها یک دست بیش‌تر ندارند و خود را منشعب از فرقه اول می‌دانند.

برایان اِوِنسن متولد ۱۹۶۶ در آمریکاست. او با نخستین کتابش «زبان آلتمن» توانست جایزه‌ی اُ. هنری را در سال ۱۹۹۸ از آن خود کند. موفقیت این کتاب تا آنجا بود که ژیل دلوز فیلسوف بزرگ فرانسوی درباره‌ این کتاب نوشت: «کتاب زبان آلتمن به‌دلیل شیوه‌ زبانی و سبک غیرمعمولی‌اش، و به‌دلیل خشونت و قدرت واژه‌‌گانش، آن‌چنان نظرم را جلب کرد، که ناگزیر به ستایش آنم.»
اِوِنسن، بعد از موفقیت چشمگیر «زبان آلتمن»، و انتشار چند رمان دیگر، با انتشار «انجمن اُخوت ناقص‌العضوها» توانست عنوان بهترین رمان وحشت سال ۲۰۱۰ آمریکا را به دست بیاورد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی کتاب:

جویس کرول اوتس (متولد 1938- نیویورک) نمایش‌نامه‌نویس، شاعر، و داستان‌نویس برجسته‌ی آمریکایی که جان آپدایک نویسنده‌ی بزرگ آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر، «بانوی فرهیخته‌ی ادبیات معاصر» لقبش داده، بیش از بیست‌وپنج سال است که هر سال از سوی منتقدین در فهرست برندگان جایزه‌ی نوبل ادبیات قرار می‌گیرد.

اوتس، ... دیدن ادامه » در تمام دوران نویسندگی‌اش، همیشه جزو نویسنده‌های پُرفروش نیویورک‌تایمز بوده و بارها نیز نامزدی جوایز پولیتزر و منتقدان کتاب آمریکا بوده است. اوتس، جوایز بسیاری در طول دوران نویسندگی‌اش برای داستان‌ها و رمان‌هایش دریافت کرده، که مهم‌ترین‌هاشان عبارت‌ است از: جایزه‌ی ملی کتاب ادبیات داستانی آمریکا، جایزه‌ی اُ.هنری، جایزه‌ی برنارد مالامود، جایزه‌ی اورنج، جایزه‌ی برام استوکر، جایزه‌ی روزنتال، جایزه‌ی نورمن میلر.

«شوهر عزیزم» مجموعه‌ی چهارده روایتِ نوآرگونه از جویس کرول اوتس است که شِمای کلی کتاب به خوبی در عنوان کتاب تصویر شده و از همان ابتدا به خواننده هشدار داده می‌شود که: «شوهر عزیز، باید بگویم که من بچه‌ها را کُشته‌ام.» این جمله نشانگرِ زندگیِ آمریکایی‌هایِ سفیدپوستِ شهرنشینِ طبقه‌ی بالای جامعه‌ی آمریکایی است، که حتا در مقابلِ وحشت‌هایی که با یک خانه آن‌طرف‌تر یا یک تماس تلفنی فاصله دارد، مصونیت ندارد.

داستان‌های اوتس، ریشه‌یی عمیق در سنت‌های ادبی و روشنفکری آمریکایی دارد و دیدگاه‌های برجسته‌اش درباره‌ی فرهنگ معاصر آمریکا موجب شده تا این پروفسور علوم انسانی دانشگاه پرینستون جایزه‌ی ادبی نشریه‌ی شیکاگو تریبون را از آن خود کند. شخصیت‌های داستانی وی نیز کاملا ملموس و عادی‌‌ است.

مجموعه‌داستان «شوهر عزیزم» نوشته‌ی جویس کرول اوتس را با ترجمه‌ی ربابه جلایر در نشر شورآفرین بخوانید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واسه من اینجوریه که بیشترین کارایی رو وقتی دارم که محتاج پولش نیستم. وقتی فقط عشق دارم. بدون اجرت مالی خودمو از عوامل تاثیرگذار اجتماعی دور نگه میدارم. مخصوصا پول. چیزی که من دنبالشم پاداش معنویه. آوردن مردم به درون اینجا و اکنون. توی جهان واقعی. یعنی در لحظه ی حال. گذشته به درد ما نمیخوره. آینده پر دلواپسیه. فقط حال واقعیه، همون اینجا و اکنون. دم را دریاب...!
...خیلی از آدم ها می دانند چه باید بکنند ، ولی چند نفرشان می توانند انجامش دهند ؟...!

برگرفته ... دیدن ادامه » از کتاب "دم را دریاب" / سال بلو / مترجم: بابک تبرایی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حاشیه‌ای بر رمان پرندگان زرد
... و دوباره جنگ
انیسا دهقانی*/ این عنوان را می‌توان بر یک فیلم جنگی یا مستند پژوهشی یا رمان ضدجنگ نهاد. از طرف دیگر، در یک بستر تاریخی، این عبارت نام کشوری را تداعی می‌کند که در ١٠٠ سال گذشته بیش از هر کشوری آتش جنگ برافروخته و در نقاط مختلف عالم دخالت نظامی کرده است: امریکا. و دلیل آنکه رجال سیاسی این کشور در قرن اخیر در حوزه سیاست خارجه خود تا این حد از این ابزار استفاده کرده‌اند موضوع مورد بررسی ما نیست. اما به موازات این جریان، پدیده مولد فرهنگی دیگری نیز وجود داشته که همپا یا گاهی جلوتر از این روال سیاسی با شدت و حدت زیاد به پیش رفته است و این پدیده، همان محصولات فرهنگی هنرمندانی است که گاه در مدح دلاوری‌های سربازان جنگ جهانی دوم شعر سروده‌اند، گاه به پیش‌بینی جنگ‌های کره و ویتنام پرداخته‌اند، گاه راجع به مداخله نظامی در سومالی و بالکان حماسه‌پردازی کرده‌اند و گاه راجع به اثرات مخرب روانی جنگ خلیج داستان‌پردازی کرده‌اند. این محصولات را لزوما نمی‌توان به عنوان سند پژوهشی در نظر گرفت بلکه جملگی آنها اسناد فرهنگی کشوری هستند که بیش از هر کشوری در دنیا جنگ افروخته است و بیش از هر کشور دیگری در دنیا جنگ‌های برافروخته به دست خود را نقد کرده است.
پرندگان ... دیدن ادامه » زرد کوین پاورز یکی از این سندهای فرهنگی است. کوین پاورز، کهنه سرباز تفنگداران ارتش امریکا در یورش این کشور به عراق برای سرنگونی صدام حسین بوده است. نخستین رمان او، پرندگان زرد، اثری برجسته درباره جنگ در عراق، با این تنش درگیر است که چطور می‌شود چیزهای غیرقابل وصف را توضیح داد و با این کشمکش مدام، داستان به پیش می‌رود... در زیر روکش نثر بی‌نقص داستان، در واقع یک تسویه‌حساب پیچیده برقرار است؛ اینکه کلمات تا چه حد می‌توانند اهمیت داشته باشند. سرباز بارتل، در عراق دروغی گفته و قوت رمان در واکنش پریشان او نسبت به آن دروغ است؛ بارتل، حرف‌های خود را یکی پس از دیگری نادیده می‌گیرد، کلمات خود را توجیه یا تفسیر می‌کند، اما شهامت این را دارد که بی‌پرده با همه آنها روبه‌رو شود. شاید بتوان گفت رمان پاورز، داستانی است گزنده درباره عملکرد داستان‌گویی.
پرندگان زرد به شکل معصومانه‌ای ساختاربندی شده و با نثر شاعرانه‌ای بازگو شده است. اغلب مجبور می‌شوی آن را زمین بگذاری، چشم‌هایت را ببندی و عمق نوشته را همراه با راوی ٢١ساله سرباز بارتل مزه‌مزه کنی: «وقتی فکر می‌کنم به عنوان یک پسر ٢١ ساله در آن شرایط ناامن چه حسی داشتم و چطور رفتار می‌کردم، فقط می‌توانم بگویم همه‌چیز ضروری بود. من باید ادامه می‌دادم و برای ادامه‌دادن، باید جهان را با چشم‌های باز می‌دیدم، تا بتوانم فقط بر آنچه ضروری بود، تمرکز کنم. ما فقط به چیزهای کمیاب توجه می‌کردیم و مرگ کمیاب نبود. کمیاب، فقط گلوله‌ای بود که به ‌نام تو در پرواز باشد یا یک بمب کنار جاده‌ای که فقط مخصوص تو زیر خاک پنهان شده باشد. آنچه ما مراقبش بودیم، این چیزها بود. بعد آن روز، دیگر زیاد به مالک فکر نکردم. فکر او نقشی تصادفی بود که گویی فقط در تداوم زندگی من معنا می‌یافت. آن‌زمان نمی‌توانستم این موضوع را خوب بیان کنم، آخر به من یاد داده بودند فکر کنم که جنگ یک متحدکننده بزرگ است که مردم را بیشتر از هر فعالیت دیگری در جهان به‌هم نزدیک می‌کند. مزخرف بود. جنگ بزرگ‌ترین تولیدکننده انسان‌های نفس‌گراست: تو چطور می‌خواهی امروز جان من را نجات دهی؟ یک راه آن مردن است. اگر تو بمیری، احتمال اینکه من زنده بمانم بیشتر می‌شود. تو هیچ‌چیز نیستی، راز در همین است: یک یونیفرم در اقیانوس اعداد، یک عدد در اقیانوس گردوخاک و ما به‌نوعی فکر می‌کردیم آن اعداد نشانه‌ای از ناچیزی خودمان است. فکر می‌کردیم اگر معمولی بمانیم، نمی‌میریم. ما ضریب رابطه را با علت اشتباه گرفته بودیم و در عکس‌های کشته‌شدگان اهمیت ویژه‌ای می‌دیدیم؛ عکس‌هایی که آراسته و مرتب کنار اعداد مربوط به مکان‌شان در فهرست در حال رشد تلفات جنگی کنار هم چیده شده بود و ما در روزنامه به‌ عنوان نشانی از یک جنگ فرمایشی، آنها را می‌خواندیم. حس مشترکی داشتیم، چیزی‌ که فقط در لحظه جرقه‌زدن یک مغز با مغز دیگر قابل درک است، درک اینکه همه این نام‌ها مدت‌ها پیش‌تر از آنکه مرگ به عراق هجوم آورد، در فهرست قرار گرفته بود؛ اینکه نام‌ها به ‌محض گرفته‌شدن عکس صاحب‌شان وارد فهرست شده بود و یک عدد به آنها داده شده بود و یک مکان به آنها اختصاص یافته بود و اینکه آن انسان‌ها از همان‌ لحظه به ‌بعد مرده به ‌حساب می‌آمدند. وقتی نام اس‌جی‌تی. ایزیکیل واسکوئز، بیست‌ویک‌ساله، لارِدو، تگزاس، شماره ٧٤٨، کشته‌شده در شلیک رسته کوچک در بغداد عراق را دیدیم، مطمئن بودیم او سال‌ها شبح‌وار در تگزاس‌ جنوبی راه می‌رفته. فکر می‌کردیم او همان‌ زمان ‌که در حال پرواز به ‌طرف عراق بوده، یک مرده به‌حساب می‌آمده که اگر هم از بالا و پایین‌افتادن و چرخش دورانی هواپیمای سی-١٤١ حول محور عمودی‌اش، هنگامی که او را به بغداد می‌آورده وحشت کرده باشد، ترسش بی‌مورد بوده؛ چیزی برای ترسیدن وجود نداشته. او شکست‌ناپذیر بوده، مطلقا شکست‌ناپذیر، تا روزی که دیگر نباشد. همین‌طور برای اس‌پی‌سی. میریام جکسون، نوزده‌ساله، ترنتون، نیوجرسی، شماره ٩١٤، کشته‌شده در نتیجه تحمل جراحات در حمله خمپاره‌اندازها در سامرا، در مرکز پزشکی منطقه‌ای لندستول. خوشحال بودیم. نه به این خاطر که آن دختر کشته‌ شده بود، بلکه به‌خاطر اینکه ما کشته نشده بودیم. امیدوار بودیم او خوشحال بوده باشد که از موقعیت خاص خودش پیش از اینکه به‌ناچار زیر خمپاره‌باران برود استفاده کرده باشد، همان‌وقت که برای آویزان‌کردن یونیفرمی که تازه شسته‌ شده بود روی بند پشت کانکس بیرون رفته بود.»
به گفته منتقدان، مقایسه آن با نثر همینگوی به دلیل سبک موجز و مقرون به صرفه، و با کرمک مک کارتی، به دلیل استعداد نویسنده در توصیف مناظر، اجتناب‌ناپذیر است. در عین حال پاورز این بنیان ادبی را به گونه‌ای بنا کرده که سبک و شیوه خاص خود را بیافریند. او بدون تکبر و بزرگ‌نمایی می‌نویسد و بینشی که نسبت به وضعیت پس ضربه‌ای جنگ دارد به میزانی از دقت و هوشیاری رسیده که اغلب روش کلاسیک داستان گویی او را واژگون کرده و خواننده را با ضربات کوبنده قلب خود تنها می‌گذارد. منتقدان گفته‌اند که این رمان ما را به یاد «چیزهایی که به دوش می‌کشیدند»، واکنش داستانی تیم اُبراین به جنگ ویتنام، می‌اندازد. بی‌شک نثر «پرندگان زرد» بازتابی از تاثیر روانی جنگ است... اما نوشته پاورز به طبیعت و چشم‌اندازها نیز می‌پردازد و می‌کوشد مفاهیم متضاد زیبایی و وحشت را در کنار یکدیگر بنمایاند. آن‌طور که منتقد فایننشیال تایمز می‌گوید: «آیا همین تعریف فیتس‌جرالد از نبوغ نیست؟»
* مترجم رمان «پرندگان زرد»

اعتماد - 2 خرداد 1394
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت‌وگو با تیربارچی سابق امریکایی و نویسنده رمان «پرندگان زرد»
این رمان را نوشتم که بگویم در عراق چه گذشت!
ترجمه ایراندخت راستین/ کوین پاورز (١٩٨٠) شاعر، نویسنده و ‌سرباز سابق امریکایی است که در هفده‌سالگی به خدمت ارتش درآمد و در سال ٢٠٠٤ به عراق رفت و تا یک سال آنجا جنگید. «پرندگان زرد» روایتگرِ تجربه‌های پاورز به ‌عنوان تیربارچی در جنگ عراق است که بلافاصله بعد از انتشارش، نیویورک‌تایمز از آن به عنوان یک شاهکار کلاسیک در ادبیات جنگی معاصر یاد کرد و آن را در فهرست ١٠ رمان برتر سال ٢٠١٢ قرار داد. موفقیت‌های «پرندگان زرد» تا آن‌جا بود که به مرحله نهایی جایزه ملی منتقدان امریکا راه یافت و سرانجام در همان سال توانست جایزه کتاب اول گاردین و جایزه پن‌همینگوی را از آن خود کند. «جنگ می‌خواست ما را در بهار بکشد...» این جمله آغازین رمان است: شروعی قدرتمند برای روایتِ مرگ و دوستی. «پرندگان زرد» روایتِ زندگی سرباز جان بارتلِ بیست‌و‌یک‌ساله و دنیل مورفی هجده‌ساله است که همانگونه که جوخه‌شان درگیر نبردی خونین در شهر الطفار است، به زندگی ادامه می‌دهند. «پرندگان زرد» با توجه به تصاویر زنده و تمثیلات متافیزیکی درباره معصومیت ازدست‌رفته و کارکرد حافظه، از یک‌سو به نقل از نیویورک‌تایمز در کنار شاهکارِ تیم اُبراین - «چیزهایی که به دوش می‌کشیدند»- در مورد جنگ ویتنام قرار می‌گیرد، و از سوی دیگر به روایت گاردین، در کنار رمان‌های «در جبهه غرب خبری نیست» نوشته اریش ماریا رمارک و «نشان سُرخ دلیری» از استیون کرین قدرت‌نمایی می‌کند. خواندن پرندگان زرد به قول جان بِرنساید، منتقد گاردین نیز یک ضرورت است و آن‌طور که دیوید اِگرز، نویسنده برجسته امریکایی و نامزد نهایی جایزه پولیتزر و خالق رمان مشهور «زیتون» در پاسخ به نشریه آبزرور درباره این رمان می‌گوید، این ضرورت بیشتر احساس می‌شود: «کتاب‌های زیادی را می‌توانم نام ببرم، اما کتابی که بیش از هر کتابی دوست دارم به همه پیشنهادش بدهم تا بخوانندش، پرندگان زردِ کوین پاورز است.» آنچه می‌خوانید برگرفته‌ازمصاحبه مفصل سایت کتابخانه فویلز انگلستان با کوین پاورز خالق رمان «پرندگان زرد» است که به‌تازگی با ترجمه انیسا دهقانی و از سوی نشر «شورآفرین» منتشر شده است.

... دیدن ادامه » ‌ چطور شد که تصمیم گرفتی در سن هفده سالگی به ارتش امریکا بپیوندی؟
در دبیرستان دانش‌آموز خیلی خوبی نبودم اما می‌دانستم که می‌خواهم به کالج بروم و با توجه به این واقعیت که خدمت نظامی در خانواده ما یک سنت قدیمی محسوب می‌شد، ثبت‌نام در خدمت نظام برای من همیشه یک انتخاب اجتناب‌ناپذیر بود. من برای این کار نه تشویق می‌شدم و نه ناامید، اما تا آن موقع به این نتیجه رسیده بودم که خدمت نظام جایی است که یک فرد می‌تواند صفاتی را که من همیشه در پدر، عمو و هر دو پدربزرگم ستایش می‌کردم در خود پرورش دهد. در مورد من این کلیشه کارساز شد و من تصور می‌کردم که ارتش «از من یک مرد می‌سازد.»
‌ شاعر جنگ جهانی اول ویلفرد اوِن در دیباچه اشعارش نوشته است: «موضوع شعر من جنگ است و افسوس‌های آن. شعر از افسوس‌ها می‌گوید. » آیا این تعریف درباره رمان پرندگان زرد هم صدق می‌کند؟
فقط می‌توانم بگویم انگیزه نوشتن پرندگان زرد برای من ناشی از میل شدیدی بود که در خود می‌دیدم تا بتوانم حقیقتی را که امیدوار بودم، در دل آن غایت تاریک تجربه انسانی بیابم. همین طور فکر می‌کردم با گذاشتن تاکید بر زبان و استفاده از آن برای نشان دادن حس ابدی و تحمل‌ناپذیر حیرت و سرگردانی سرباز بارتل، دست کم این شانس را دارم تا در سطح احساسات به انسانی دیگر متصل شوم. می‌خواستم بیشتر از هر چیز در تخیل درگیر شوم چون معتقدم همدردی یک عمل تخیلی (بر مبنای تخیل) است.
‌ آنهایی که تجربه جنگ در عراق را داشته‌اند چه نوع واکنشی نسبت به این رمان نشان داده اند؟
نمی‌دانم آیا سربازهای سابق جنگ عراق توانسته‌اند این رمان را بخوانند یا نه، اما پیام‌های مهرآمیز زیادی گرفته‌ام که سرشار از تشویق و حمایت بوده و به خاطر آن عمیقا سپاسگزارم.
‌ تو شاعر هم هستی و این خود را در ویژگی عمیقا شاعرانه نثرت نشان می‌دهد. آیا این کار را به‌طور آگاهانه برای رویارویی با خامی دیالوگ‌ها انجام دادی؟
نه تنها برای رویارویی با خامی دیالوگ‌ها، بلکه برای رویارویی با خامی تجربه انسانی. در این مورد بیشتر در همین جهت است و نه در جهت مقابل. برای نشان دادن وضعیت روانی و ذهنی سرباز بارتل، قویا حس می‌کردم زبان داستان باید غالب باشد. زبان در واقع مجموعه‌ای از صداها و نشانه‌هاست که بیانگر آن چیزی است که در درون سر ما می‌گذرد. اگر ایمان دارم که این صداها و نشانه‌ها می‌توانند به وسیله­ شخص دیگری دریافت و ادراک شوند، پس باید ایمان داشته باشم که می‌توانند با ظرافت بیشتری همراستا و هماهنگ نیز بشوند.
‌ گفته­‌ای وقتی از عراق برگشته بودی همه از تو می‌­پرسیدند آنجا چه خبر بود. آیا فکر می­‌کنی داستان می‌تواند بهتر از یک گزارش خبری دقایق ظریف و واقعیت جنگ را برای مردم به تصویر بکشد؟
نمی تواند این کار را بهتر بکند، بلکه این کار را به شیوه­ دیگری انجام می‌دهد. سودی که داستان دارد این است که می‌تواند انتظارات را به هم بریزد، به خصوص درمورد این جنگ‌­های خاص که مدت زمان زیادی در جریان است (اشاره به جنگ‌های خاورمیانه). کاملا قابل درک است وقتی خشونت به مدت ١٠ سال به یک طریق یکسان به مردم نشان داده می‌شود دیگر به آن خو می‌گیرند. گاهی اوقات هنر این اجازه را به شما می‌دهد تا یک چیز را به روشی تازه ببینید. اما این فقط به این دلیل ممکن می‌شود که هنرمند مسوولیت‌های مشابه با یک خبرنگار را ندارد. کاری که خبرنگاران در زمان جنگ انجام می‌دهند، بی­‌شک ضروری است و سختی آن برای من غیرقابل درک است.
یکی از دقایق به خصوص تلخ و حساس داستان وقتی است که سرباز بارتل به مادر همرزم
آینده‌­اش، مورفی، قول می‌دهد که برگشت پسر او را در سلامت کامل به خانه تضمین ‌کند و ما در داستان می‌­فهمیم که او نمی‌تواند این قول را عملی کند. آیا احساس گناه بارتل بیشتر از مرگ مورفی ناشی می‌شود یا جان سالم به‌دربردن خودش از جنگ؟
من نمی‌توانم این دو تا را از هم جدا کنم. احساس گناه بارتل در این ریشه دارد که او می‌خواست انسان خوبی باشد و تلاش کرد تا خوب بماند اما شکست خورد. در واقع کشمکش اصلی او بین میل شدید برای رهایی یافتن از این شکست و پذیرش ضعف مطلق از سویی دیگر است.
‌ منتقدان پرندگان زرد را با
کتاب­‌های متفاوتی مثل «در جبهه غرب خبری نیست» از اریش ماریا رمارک، «کچ ٢٢» از جوزف هلر و «چیزهایی که به دوش می‌کشیدند» از تیم ابراین مقایسه کرده‌اند. آیا کتاب‌های به‌خصوصی بوده که برایت الهام‌بخش بوده باشند؟
همه­ این کتاب­‌ها که گفتی برای من بسیار ارزشمندند. دلم می‌خواهد از «مدیتیشن در گرین» اثر استفن رایت [نویسنده امریکایی، ١٩٤٦] و شعرهای یوسف کمونیاکا [شاعر سیاهپوست امریکایی، ١٩٤١] هم نام ببرم.
‌ گفته می‌شود «پرندگان زرد» را برای این نوشتی تا به سوال «آن جا چه خبر بود؟» جواب دهی. به نظرت چنین کاری اصلا ممکن است؟
سعی کردم حالت میان خوف و ادراک را نشان دهم. حالتی که یکی از ویژگی­‌های اصلی تجربه­ بودن در جنگ است: با نهایت قوت و ناگهانی می‌آید و تو برای درک تدریجی آن فرصتی نداری. من فقط سعی کردم به کسی که کتاب را می‌خواند، نمی‌دانم، شاید ١٠ درصد از آنچه را که آنجا می‌گذشت نشان دهم.
‌ راوی «پرندگان زرد»، سرباز بارتل، در شعری که قبل از نوشتن رمان سروده بودی هم ظاهر شده است. چه چیز باعث شد بخواهی آن شعر را به صورت نثر بازگو کنی؟
ایده این سرباز به‌خصوص با دغدغه‌های به خصوصش قبل از اینکه بدانم می‌خواهم یک رمان بنویسم به سراغ من آمده بود. در حقیقت به نظر می‌­رسید که همان عناصر تماتیک، همان سوالات مشابه، مدام در ذهن من مرور می‌شد، من مجبور شدم نسخه‌های مختلفی از یک شعر را بارها و بارها بنویسم. بعد از آن، فقط به یک بوم بزرگ­تر نیاز داشتم (منظور قالب داستان است).
چه چیز در شاعرانگی هست که آن را دوست داری؟
بی­‌واسطگی. بهترین شعرها بخش منطقی مغز را میانبر می‌­زنند و به چیزی اساسی­‌تر می‌رسند. البته می‌توانند به‌طور عقلانی قانع‌کننده باشند، اما از مسیر دیگری عمل می‌کنند یا چیزی شبیه به این. من هم می‌خواستم سعی کنم همین خصوصیات مشابه را در نوشتن این داستان خاص وارد کنم به این امید که به نوعی به تاثیر وسیع­‌تر آن کمک کند.
‌ آیا نوشتن کتاب زمان زیادی برد؟
فکر می­‌کنم با سرعت­‌های متفاوتی آن را نوشتم. اوایل کار این احساس را داشتم که نباید زیاد طولانی شود چون تو داری از خواننده می‌خواهی که در این تجربه­ دهشتناک شرکت کند. نمی‌خواستم بیش از آنچه که ضروری بود و باید
می­‌نوشتم، کشدارش کنم.
‌ آیا همیشه می‌­نوشتی؟
یادم هست وقتی بعد از اینکه در ١٢ یا ١٣ سالگی دیلان توماس را کشف کردم، شروع به این کار کردم. شعرهایش من را به‌شدت به وجد آورده بود و برای همین شروع کردم به نوشتن شعرهای خودم. البته چند وقت پیش ناپدری­‌ا‌م وقتی داشت گاراژمان را تمیز می‌کرد
رمانی – «رمانی» – هفت صفحه‌­ای پیدا کرد که وقتی هشت سالم بود آن را نوشته بودم. یک داستان وسترن و به طرز غیرعادی خشن. آن را برای مسابقه­ مدرسه ابتدایی نوشته بودم و از اینکه پدر و مادرم فوری نخواستند مرا به یک مرکز کمک‌­رسانی حرفه‌­ای تحویل دهند تعجب می­‌کنم. آن داستان خیلی تیره و خونین بود.
‌ اگر کتابت منتشر نمی‌شد باز هم می‌خواستی به نوشتن ادامه دهی؟
بدون شک. حتی اگر این آخرین کتابی باشد که از من چاپ می‌شود، تصور ننوشتن برایم غیر ممکن است.
در واقع برای آنچه من هستم، نوشتن یک ضرورت است. احساس نمی­‌کنم مجبورم بنویسم. فقط اتفاق می‌­افتد و پیش
می‌­رود: ناگهان خود را در یک صندلی پیدا می­‌کنم درحالی که مشغولم به نوشتن چیزی بدون اینکه واقعا بفهمم چطور به آنجا رسیدم.
می‌توانی به ما بگویی در حال حاضر روی چه چیزی کار می­‌کنی؟
بله. مجموعه اشعاری دارم که تقریبا به اتمام رسانده­‌ام. کار روی رمان دومم را آغاز کرده­ام، درباره­ یک قتل در ایالت ویرجینیا که درست بعد جنگ داخلی آمریکا اتفاق می­‌افتد. داستان درباره­ قتل مالک قبلی یک مزرعه است، درست پس از اتمام جنگ داخلی آمریکا و درباره­ پیامدهای قتل و اینکه این قتل چطور بر جامعه کوچکی که او پیش از آن اربابش بود تاثیر می‌گذارد. بنابراین محیط و محل وقوع داستان به‌شدت متفاوت است، داستان متفاوت است، اما از نظر موضوعی اتصالاتی با پرندگان زرد دارد.
‌ آیا اینکه از نظر ذهنی وقتت را در این محیط­‌های آزاردهنده سپری می­‌کنی سخت نیست؟
از زمانی که آن رمان خشن
درهم پیچیده را در کودکی نوشتم تا حالا، همیشه تا میزان معینی با بخش تاریک تجربه انسانی راحت بوده‌­ام. برایم جاذبه‌­ای نداشته اما یقینا مایه­
حیرانی‌­ام بوده است. حیرت از اینکه چرا مردم این طوراند. در حیرت از اینکه ما چطور کارهای خود را توجیه می­‌کنیم، چون دایم در حال انجام دادن کارهای وحشتناکی هستیم. اما داستان‌هایی که برای خودمان می­‌گوییم همیشه درباره­‌ی خوبی‌­های‌مان است و ایده‌آل گرایی­مان و این تضاد در تمام طول زندگی­‌ام برای من جالب بوده است. من احتمالا هرگز کسی نخواهم بود که داستان‌هایی با تم کمدی رمانتیک بنویسد.
اعتماد- 2 خرداد 1394
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2