:  چشمه
:  ۱۳۷۷
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
با سلام من این کتاب را دو روز پیش سفارش دادم هنوز ارسال نشده است اگر خودم تهران می آمدم زودتر خرید می کردم
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است
ساعت را از که بپرسم؟

اگر ... دیدن ادامه » رنگ زرد تمام شود
با چه نان بپزیم؟

چه کسی می شنود
پشیمانی اتومبیلی که با آن دزدی می کنند؟

اندوه بار تر از این در دنیا هست
که قطاری زیر باران ایستاده باشد؟

آیا صلح مال کبوتر است؟

اگر همه ی حرفا زده شده
چرا مردم آنقدر صحبت می کنند؟

دانه های یاقوت چه گفتند
وقتی با آب انار روبرو شدند؟

چرا پنجشنبه وسوسه نمی شود
پس از جمعه بیاید؟

چه کسی از ته دل فریاد شادی برآورد
زمانی که رنگ آبی به دنیا آمد؟

این درست است که در لانه ی مورچگان
رؤیانیز یک وظیفه است؟

خوب نیست بی جهنم زندگی کنیم
نمی توانیم دوباره بسازیمش؟

بهتر نیست هرگز نرسیم
تا اینکه دیر برسیم؟

مرکز دریا کجاست؟

می توانم از کتابم بپرسم
آیا واقعا من نوشته امش؟

عشق،عشق،عشق آن زن، عشق آن مرد
اگر رفته اند، کجا رفته اند؟

پس واقعیت نداشت که
خدا در ماه زندگی می کند؟

چند هفته در یک روز است
و چند سال در یک ماه؟

آیا قطارهایی که راه گم کرده اند
از خجالت آب شدند؟

از چه کسی بپرسم برای ایجاد چه اتفاقی به این دنیا آمدم؟

چیزی احمقانه تر از این در دنیا هست
که نامت پابلو نرودا باشد؟


زندگی ما تونلی نیست
میان دو روشنایی مبهم؟

آیا مرگ از نبودن ساخته شده
یا ماده ای خطرناک در درونش هست؟

استخوان های پوسیده ات چه خواهند کرد؟
بار دیگر در جستجوی شکل تو خواهند بود؟

می دانی مرگ از کجا سر میرسد،
از بالا یا از پایین؟

نام اندوه تنهایی گوسفند
چیست؟

و کبوتران اگر آواز خواندن بیاموزند
در لانه شان چه اتفاقی می افتد؟

اگر مگس عسل بسازد
زبورها دلخور می شوند؟

اگر کرگدن دلرحمی پیشه کند
چقدر به عمرش اضافه می شود؟

آیا آن که همیشه در انتظار است بیشتر عذاب می کشد
یا آن که هرگز در انتظار کسی نبوده است؟

رنگین کمان کجا به پایان می رسد
در روح تو یا در افق؟

چیزهایی که در رؤیا هستند کجا می روند؟
آیا وارد رؤیای دیگران می شوند؟

و پدری که در خواب هایت زنده است
پس از بیداری دیگربار می میرد؟

کجاست کودکی که بودم؟
هنوز در درونم است یا ترکم کرده است؟

چرا این همه وقت صرف کنیم
که بزرگ شویم تا از هم جدا شویم؟

وقتی کودکی ام مرد
چرا هر دو نمردیم؟

کدام بیشتر سنگینی می کند بر کمر آدم
غم ها یا خاطرات؟

زمانی که دریا را می بینم
او نیز مرا قبلا دیده است یا نه؟

چرا امواج همان پرسش را می کنند
که من از آدم ها؟

چه کسی می تواند دریا را متقاعد کند
که عاقل باشد؟

آیا دریا را برای زمانی اندک
به زمین امانت نداده اند؟

زمانی که در بستر بیماری بودم
چه کسی به جای من زندگی کرد؟

چگونه است ترجمه ی
زبان پرندگان؟

ماهی از کدام رودخانه می آید؟

از پشت کدام پنجره بود
که خاکسپاری زمان را تماشا کردم؟

زنبور برای خواندن برنامه ی سفر
چه حروفی را یاد گرفته است؟

و مورچه با چه اعدادی
تعداد سربازان کشته شده را تفریق می کند؟

گردباد وقتی ایستاده است
چه نام دارد؟

فصل ها چگونه می فهمند
باید پیراهن عوض کنند؟

چه کسی در دنیا بیشتر کار می کنند
انسان یا دانه ی گندم؟

وعده ی ملاقات گل سرخ محکوم در زیر زمین
چه روزی ست؟

پابلو نرودا
احمد پوری
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
د.د
۵ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی وقت ها دوری آدم ها رو به هم نزدیک تر می کنه .
۱۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان "آخرین رویای فروغ" داستان زنی است که برای دیدن عشق دوران جوانی‌اش به شهری در شمال می‌رود. بیماری او، که در آنجا وخیم‌تر هم شده، باعث می‌شود تا خانواده‌اش شبی در آن‌جا دور او جمع شوند. مردی که سال‌ها پیش عاشق او بوده نیز به همراه دخترش در آن شب به آن‌ها ملحق می‌شود.
۱۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نقد رمان محبوب اثر تونی موریسون

محبوب ... دیدن ادامه » نه تنها تأثیرات فیزیکی بلکه تأثیرات روحی روانی ناشی از برده‌داری را نیز به تصویر می کشد. نشان می دهد که برده داری چگونه آزادی، خانواده و در برخی موارد، عقل و منطق را هم از انسان می گیرد. اقدام سث برای کشتن فرزندش نتیجه‌ای مستقیم از رنج و عذابی است که از سوی اسکول‌تیچر و برادرزاده هایش بر او متحمل می شود.

موریسون از طریق سث و بیبی‌ساگز (مادر شوهر سث) در مضمون مادرانگی به کاوش می پردازد. بیبی‌ساگز که پسرش هال او را از بردگی رها می کند، علمداری روحی از رشد و پرورش در جامعه است. از طرفی، سث با تجربیاتش از بردگی آن‌قدر از نظر روحی روانی دچار آسیب شده است که غریزه های مادرانه اش با ترس و احساس گناه در هم گره خورده است.

از بسیاری جهات، شخصیت محبوب (بیلاود) تصویری جسمانی از اندوه و آشفتگی مداوم در زندگی شخصیت های رمان است. او انگار دخترِ مرده‌ی سث باشد، که هم به عنوان روحی انتقام جو ظاهر می شود و هم به عنوان یادآوری قتلی که سث مرتکب شده است. او ممکن است روح همان کودک به قتل رسیده باشد که خانه ۱۲۴ را تسخیر کرده است‌، چون با ظهور ناگهانی و عجیب این زن،‌ خانه از تسخیر توسط روح کودک در می آید و این زن هم رفتارهای کودکانه ای دارد. کودک کشته شده هم بی‌نام است. نام این زن از نوشته روی سنگ قبر کودک کشته شده‌ی سث گرفته شده است، که روی سنگ قبرش نوشته شده محبوب. محبوب باعث می‌شود وضعیت و به هم ریختگی روانی خانواده نمایان شود، دیوانگی را در خانه ایجاد کرده و آرام آرام باعث تخریب سث می شود.

شخصیت پردازی موریسون از زنی مهاجر،‌ سث،‌ دختر کشته شده اش، محبوب، در داستان نویسی بی سابقه است. این رمان تصویر دقیقی است از تجربیات و زندگی زن‌های برده سیاه پوست. سث در چهارده سالگی ازدواج می‌کند و در نوزده سالگی برای چهارمین فرزندش حامله است. آقای گارنر از خوش رفتاری اش و نوع برخوردش با برده های مرد به خود افتخار می کند، با این حال او هم این تفکر برده داران را دارد که از زنان برده با هدف باروری استفاده می کنند. اسکول‌تیچر هم سث را برای توانایی بارداری و پولی که می‌تواند از این راه به دست آید، ارزش قائل است...
ادامه نقد در سایت نقد روز:
۱۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با فریب زدن، نویسنده جشن Chimamanda Ngozi Adichie یک لحظه ماندگار در تاریخ مدرن آفریقا را روشن می کند: Biafras مبارزه برای ایجاد یک جمهوری مستقل در جنوب شرقی نیجریه در اواخر 1960s. ما این دهه پرجمعیت را در کنار پنج شخصیت فراموش نشدنی تجربه می کنیم: اوگوو، خانه دار سیزده ساله که برای ادنیببورو کار می کند، یک استاد دانشگاه پر از غرور انقلابی؛ اولانا، معشوقه ... دیدن ادامه » زیبای استاد است که زندگی خود را در لاگوس برای یک شهر گرد و غبار و جذابیت عاشق خود رها کرده است؛ و ریچارد، انگلیسی انگلیسی خجالتی که با خواهر دوقلو خواهر زاده اولانا، کینن، آشنا شد. نیمی از خورشید زرد یک رمان فوق العاده تحریک کننده وعده، امید و ناامیدی جنگ بیفان است.
۱۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- نوشته بودی: «فقط دیوونه ها ، فقط عاشق ها ، فقط اون ها که خیلی خیلی متفاوتند ....» خب که چی؟ چرا جمله ت رو کامل نکرده بودی؟

+ تو می تونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله ی سر بریده بذاری و کاملش کنی.
من ... دیدن ادامه » اما چیزی بهش اضافه نمی کنم ..
من می خوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلماتش به التماس بیفتند ..
می خوام این کلمات عوضی که عرضه ی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن «فعلی» از من به زانو دربیاند ..
بذار این جمله خبر مرگش در همین وضعیت بمونه و جون بکنه تا بمیره ..
۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کم حوصله ام
مثل گلی اول پاییز
قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز

بر ... دیدن ادامه » شاخه تنهایی من
چند پرنده
دلگرم به ذکر غزلی رشک بر انگیز

من شاید دیواره ی یک غار قدیمی
آزرده ام از آدم ها
مثل تو , من نیز ...

از لای لبم , سرزده یک شاخه ی گیلاس
از لاله ی گوشت غزلی تازه بیاویز !
۰۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان درباره "سمانه" دختری است که با پدر و نامادری جوانش زندگی می‌کند و گروهی می‌خواهند به دلایلی او را بربایند اما پسر موتورسواری که همیشه سر راه "سمانه" سبز می‌شود او را به قیمت کشتن دو نفر از ربایندگان نجات می‌دهد. اما قصه همین نیست و ادامه پیدا می‌کند با خونخواهی دوستان ربایندگان و با شرح رابطه نامادری "سمانه" با آن‌ها و با موتورسوار ... دیدن ادامه » و...
۰۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا عالی بود
با این که خودم دهه شصتی نیستم اما وقتی این کتاب رو میخوندم حس میکردم تو کوچه های دهه ی شصت تهران قدم میزنم حس فوق العاده ای بود
تبریک جناب افشاریان
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میان آن همه مسافر پرواز
چمدان تو خالی بود
کاش حافظه ات به اندازه ی طعم بوسه هامان کار می کرد
کاش بوسه هامان کار می کرد
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان تمام موجودات آفریده , انسان نفرت انگیزترین است . تنها موجودی است که برای تفریح, عذاب می دهد با این که می داند عذاب است.همچنان که در سیاهه تمام جانداران تنها موجودی است که ذهنی کثیف و خطرناک دارد.
از متن کتاب
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت های رفتن
درها موجودات بسیار غم انگیزی اند
چون نمی توانند نگهت دارند
و من دلم به اندازه ی تمام در های غمگین جهان تنگ است
۰۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان خوب و عزیزم در شهر کتاب ، خسته نباشید . یه نکته رو لازم دونستم در مورد این کتاب بگم . این اثر تحریف شده است . همه می دانیم که عقاید و آثار صادق هدایت اگر تحریفی در آن نباشد ، قابلیت انتشار در ایران را ندارد . لطفا این اثر را از سایت خود حذف کنید .
۰۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دانم
من اما نمی توانم

نمی ... دیدن ادامه » توانستم بر زبان بیاورم آنچه را به دل داشتم


آه ..

هزار سخن می گویی تا سخن عشق نگفته باشی..

۰۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی وقت است دارین ادا در می آوریم
ادای خوشبختی ساده ای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کرده ایم ..
۰۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن ها را همیشه به اسارت می برند. سده هاست در اسارت زندگی کرده ایم و می کنیم. برای آنکه خودم را باور کنم، نقاشی کردم. آهنگ ساختم. فیلم درست کردم. حالا می بینم مثل همهء زن ها فقط باید گریه کنم تا خودم را باور کنم.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ کس نمی تواند خواب و رویاهای آدم را روی بوم نقاشی بریزد. آرزوی زنده ماندن را هم نمی تواند روی تابلو ، یا حتی کاغذ سفیدی نشان بدهد. آرزوی ماندن درست در لحظه ای که مرگ از در و دیوار تو می آید، از لای لت های بستهء درها، پنجره ها، از بوی گل یاس، از برگ های شمعدانی، از دسته گلی می آید که تو آورده بودی.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انگار همین دیروز بود. نشسته بودم کنار جوی آب. آب جوی جم نمی خورد. لایه ای از خاک و خاشاک روی آن بود. قورباغه ای از کنار دستم پرید. ترسیدم. داشتم برای خودم از گل و شن خانه می ساختم، خانه ای دو طبقه. دو اتاق تو در تو، با ایوانی نرده کشی شده با چوب و زنی در آن. آن زن تو بودی، ایستاده بودی پشت پنجره ای.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب در اون حدی که تعریف میکردن نبود واقعا‌...فقط در حد جملاتی که به عنوان نمونه جاهای مختلف خواندم خوب بود.انقدر خسته کننده بود که بیش از ۱۵۰ صفحه نخواندم و بستم کتاب رو...اصلا هیچ رغبتی برای خواندن مجددش نیست.به جزئیات بیش از اندازه پرداخته شده!!!!
۲۶ دى
با نظر شما کاملا موافقم
۲۷ دى
من تا صفحه 100 به سختی و قانع کردن خودم که شاید در ادامه بهتر خواهد شد ادامه دادم.واقعا تا به اینجا بسیار بسیار رمان ضعیفی دیدم مخصوصا به لحاظ شخصیت پردازی که به نظر همه شخصیت ها فقط یک نفره و اون یک نفر هم خود نویسنده است که به زور و بسیار سطحی می خواهد خودش ... دیدن ادامه » را در قالب شخصیت های خانواده تری دین قرار دهد.و در ادامه تمام دوست داشتنم نسبت به آقای پیمار خاکسار از بین رفت برای ترجمه ی ضعیف و مهم تر تبلیغ بیش از حد و شاید به نا به جای این کتاب رمان ضیف.
۳ ساعت پیش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط باید بگم متأسفم برای نشر چشمه که این کتابهای دست چندم را منتشر می کند.
وقتی این کتاب که چه عرض کنم - آش شله قلمکار- را به پایان رساندم، درباره خانم مریم حسینیان در اینترنت بدنبال اطلاعات گشتم. دیدم مهندس خاک شناس هستند و همسر "مهدی یزدانی خرم" و تازه دوزاری افتاد که چرا چنین کتابی را انتشارات چشمه با این همه سخت گیری و وسواس منتشر کرده است.
ساختار این رمان بشدت ضعیف بود. ملغمه ای از انواع و اقسام نظریات خاله زنکی و عامیانه، آن هم از طرف کسی که به آثار عامه پسند پوزخند می زند! حمایت آشکار و گلدرشت از "حسن روحانی" و تقبیح هر آن که او را قبول ندارد.
اثری ... دیدن ادامه » ضعیف و غیرقابل درک برای من. بخش های سوررئال کار را کلاً هضم نکردم و بهتر بود حذف شوند.
کاش نشرهای شاخص در انتخاب آثار خود دقت و وسواس به خرج دهند، چه برای آشنا و خودی، چه برای غیرخودی و غریبه
۲۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب «بزهایی از بلور» نوشته‌ی «علی چنگیزی» است.
«خرس»، «صلات ظهر» و «بزهایی از جنس بلور» عنوان داستان‌هایی است که در این کتاب خواهید خواند.
نویسنده در این کتاب از عناصری همچون برف و سرما، بزهکاری، قاچاق مواد، جنازه، زلزله و تنهایی برای انتقال مفاهیم پوچی و بی‌هدفی زندگی، خیانت و صرفا جسمانی بودن انسان استفاده کرده است.
در ... دیدن ادامه » توضیحات پشت جلد قسمتی از داستان را می‌خوانیم:
«شب روی شهر افتاده بود. آسمان بالاسر شهر آویزان بود، پفکی و پر چین و چروک؛ مثل شکم پیرزن‌ها. صدای ناجور موتور ماشین سکوت کوچه را شکست. دور تا دور کوچه، باغ بود و باغ‌ها پر از درخت‌های انار؛ شاخه‌هی قناس و کج و کوله‌ی انار از روی دیوارهای کوتاه کوچه بیرون افتاده بود؛ انگار دست خشک اسکلتی روبه آسمان، که سیاه می‌زد. سمند سیاه رنگ پیچید توی کوچه‌ی باریک و آرام جلو آمد. چراغ‌های نوربالای ماشین، کوچه باغ را که بن بست به نظر می‌رسید، روشن کرد. سمند مثل لنجی سوار موج خرامید و گوشه‌ی کوچه، زیر تنها تیر برقی که لامپ کوچکی ازش آویزان بود نگه داشت. نور کم رمق لامپ دایره‌ی ناقصی را کف کوچه کارسازی کرده بود. عباس ماشین را خاموش کرد و سکوت مثل تاریکی همه‌جا را خفه کرد و تنها صدای نفس‌های آرام مردها شنیده می‌شد.»
۲۵ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از انتشار کتاب بخاطر نگاه منفی آن به کلیسای کاتولیک، بین مطبوعات بحث و جدل درگرفت. دیدگاه آزاداندیش بل راجع به مذهب و مسئل اجتماعی خشم محافظه کاران را در آلمان برانگیخت . حتی مطبوعات محافظه کار #جایزه_نوبل بل را مورد حمله قرار دادند و بیان کردند که این جایزه تنها به «رادیکال‌های چپ و آزادی‌خواه‌ها» اعطا شده‌است.
۲۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی دربارۀ کتاب «نزدیک داستان» اثر علی خدایی

«در همۀ تصویرهایی که این کتاب در ذهنم باز می‌کند» از سینی‌های مسی بزرگ پر از آجیل تا سینما مایاک اصفهان و دیوان الفت و مارمالادِ قنادی هشت‌بهشت و تویوتای قهوه‌ای زاون قوکاسیان چیز مشترکی هست که مدتها بود در کمتر کتابی یافته بودم. البته داستان همان داستان‌های همیشگی است؛ داستان بیماری و مرگ، عشق و ازدواج، سرنوشتهای تلخ و شیرین و ... . شخصیتها هم همان شخصیتهای همیشگی‌اند؛ مادر و مادربزرگ و پدربزرگ. خوب مگر قصه چیست جز بازی کردن با رویدادها و اشخاص و شاخ و برگ دادن به آنها. اما شاید دهه‌ها بود که کمتر پیش می‌آمد قصه‌ای مزه‌ای بیاورد زیر زبانم و من بی‌آنکه برایم مهم باشد که بالاخره کی با کی ازدواج کرد و یا کی سرنوشتش چطور رقم خورد، آرام‌آرام قصه را بچشم و کیف کنم؛ مهم هم نباشد که سینما مایاک رفته باشم، سنم به دیدن فروشگاه فردوسی قد دهد یا نه، مادربزرگم شب یلدا آش دوشوار پخته باشد و یا ... . اصلا چند دهه‌ای بود که مادر، محبت، دوست، زیارت و حتی اصفهان و طبس از قصه‌ها غایب بود، نه اینکه نباشد، بود؛ ولی انگار چیزی کم داشت. انگار در رگ کاراکترهای قصه خون جریان نداشت، درِ خانه‌ها که باز می‌شد بوی برنج دم‌کشیده نمی‌آمد، در چارباغش خبری از «مسافران تازه‌واردی که عابرین را دید می‌زدند» نبود. شب‌ها و روزها تفاوتی نداشت؛ شب قدرش قدری نداشت و شب یلدا همان سی‌ام آذرِ تقویم بود و تفأل زدن به حافظ هم کلیشه‌ شده بود. انگار نه انگار که برای همۀ ما بالاخره پیش آمده که یلداهایی حافظ را فراموش کرده باشیم و بعدش دلمان سوخته باشد، و یا مثل نویسنده وقتی بچه بودیم دیوان را در حوض انداخته باشیم و ازقضا همین‌ها هم بوده که از آن شب، یلدایی فراموش نشدنی ساخته. شب یلدای این داستان مثل شبهای یلدای کودکی خودمان است، نه اینکه عینا همان باشد، ولی با خواندش وارد «لحظۀ مشترکی» با نویسنده می‌شویم. علتش این است که «زندگی» با همۀ تفاوتهایش امری مشترک است. چیزیکه فرق دارد «تفالۀ زندگی» است، که اتفاقا «زندگی» نیست و فقط «زنده بودن» است. مرگ، زنده بودن را تهدید می‌کند و نه زندگی را. زندگی آن عصارۀ ماندگار و مشترک است، تصویری که به چنگ نمی‌آید ولی تماشایی است و مبهوتمان می‌کند؛ مثل تصاویری که می‌افتد در آینه‌کاریِ حرم حضرت رضا و «در آینه‌ها همه هستیم، ولی تا می‌خواهی دست بزنی و بپرسی: پس کجایید، نیستید! می‌روند در تراش آینه‌ای دیگر می‌لغزند». آینه‌کاری از همۀ تکثر پیش رویش مجلسی پرتلالو و مواج و رقصنده می‌سازد که پنداری همه، نامدگان و رفتگان، در آن حاضرند. آینه‌کاری مثل گرفتن گلاب از گل است. حقیقتِ داستان هم عصّاریِ زنده بودن است برای گزارش کردنِ زندگی. قصه گفتن سخت است چراکه زندگی سیال و به بیان نیامدنی است و مدام از دستمان سُر می‌خورد ولی به قول عطار شروع قصه از جایی است که برمی‌آشوبیم و عزم گفتن ناگفتنی‌ها می‌کنیم. در «زندگی» ورای مادرها که سمیه‌اند یا زهرا یا مریم، «مادرانگی» مشترک است؛ یعنی عصاره‌ای محبت‌آمیز. نویسنده با خواندن «سوگ مادر» مسکوب، «مادرانگی» را مرور کرده و ما نیز با خواندن «نزدیک داستان» مادرانگی را دوباره در مادرمان می‌یابیم، حتی اگر دیگر نباشد. نه فقط مادری که دوستی را هم در دوستی او با زاون مرور می‌کنیم. ما دوست زاون نبوده‌ایم ولی مهم نیست؛ تاریخ سینما و دغدغه‌های زاون، آنطور که نویسنده تعریف می‌کند، می‌شود دریچۀ ملاقات ما با زاون «از نزدیک». اصفهان و مشهد را هم همینطور باید «از نزدیک» شناخت. چه فرقی می‌کند که با اتوبوس به اصفهان برویم یا قطار، در هتل اقامت کنیم یا خانۀ اقوام، اصلا اصفهان برویم یا نرویم، مهم این است که بفهمیم چیست که اصفهان را اصفهان کرده؛ آن چارباغ و عکاسی‌ها و خیاطی‌هایش، آن نقش‌جهان و چادرهایش و به قول نویسنده آن «شیشه‌های رنگی اصفهانی‌اش که در آن می‌شود اصفهان را هر جور که بخواهیم تماشا کنیم که پر از آقای حقوقی، گلشیری و الفت است. پر است از هشت‌بهشت و چهارباغ، پر از حمام و قبرستان». این اصفهان است که هم صفوی است و هم قاجاری و هم امروزی. هم دورنمای اصفهان شاردن است و هم عکسهای هولتسر و هم نقشۀ سیدرضا خان. برای چشیدن این عصاره واسطه‌ای اصفهانی نیازست؛ کسی که اهل اصفهان باشد، نه فقط زادۀ اصفهان یا ساکن اصفهان. باید با دلش به دلِ اصفهان راه برده باشد و آن را ملاقات کرده باشد و الحق نویسنده کتاب چنین است. من هم معتقدم که کتاب «نزدیک داستان» اثر علی خدایی، داستان نیست عین زندگی است، برای همین از هر داستانی به حقیقتِ داستان نزدیک‌ترست که انقدر خوب می‌تواند ما را «هم‌داستان» کند. من به سهم خود این کتاب را برای همۀ کسانی که می‌خواهند حالشان خوب شود تجویز می‌کنم؛ نزدیک داستان به قلم علی خدایی و با صدای علی خدایی.

نوشته ... دیدن ادامه » سید محمد بهشتی
۱۸ دى
یادداشتی که در مورد کتاب نوشته شده برای سید محمد بهشتی نیست؟
۱۸ دى
ممنون که گفتید.‌‌..
بله نوشته سید محمد بهشتی هست، به اشتباه نویسنده نام دیگری ذکر شده.
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟
.
#عقاید_یک_دلقک
#هاینریش_بل
۱۶ دى
از اینکه می شنوم چیزی به نام وظیفه ی, زناشویی وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرار داد موظف به اطاعت از ان می کند دلواپس می شوم و ترس وجودم را فرا می گیرد. محبت و صمیمیت را نمیتوان با زور در مردم بوجود اورد.
۱۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ کس در این دنیا -چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد- نمی تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله ای داشته باشد ، حالا خواه این مسئله به خوشبختی یا بدبختی ، به عش یا به "افت هنری" ارتباط داشته باشد. واقعیت امر این است که هر مردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد

#عقاید_یک_دلقک
#هاینریش_بل
۱۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترجمه جناب حبیبی برای این رمان به حدی فوق العاده و حرفه ای بود که گهگاهی نمیدونستم از داستان بی نظیر داستایوفسکی لذت ببرم یا ترجمه روان سروش حبیبی
۱۵ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 30