:  ۶۴۶۱
:  متون مذهبی
:  آفتاب در حجاب
:  زینب (ص)
   سید مهدی شجاعی
:   نیستان
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۲۶
:  ۱۴
:  ۲۱
:  نرم
:  ۲۴۰
:  ۱۶۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:
 
آفتاب در حجاب روایتی است از زندگی حضرت زینب. از کودکی تا عاشورا تا اسارت و تا وفات. اثری که ماندگاریاش از حال پیداست. رمانی که به پشتوانه تحقیقات دقیق و عالمانه تاریخی و روایی،‌ به همه زوایای پنهان و آشکار زندگی و رفتار و درونیات حضرت زینب پرداخته است. شجاعی زبان روایتش را توی مخاطب انتخاب کرده، راوی دانای کلی است نامحدود که در تمام روایت حضرت زینب را مخاطب قرار داده و روایتش را پیش میبرد. فرمی که در ادبیات داستانی ایران نمونه‌اش کمتر دیده شده. داستان از کابوس حضرت زینب در کودکی آغاز میشود: چشم‌های اشک‌آلودت را به پیامبر دوختی، لب برچیدی و گفتی:«خواب دیدم، خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است، طوفانی که دنیا را تیره و تار کرده است. طوفانی که مرا و همه چیز را به این سو و آن سو پرت میکند، طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد. ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پرکشید…» داستان از این کابوس که گواه رحلت پیامبر است و شهادت مادر و پدر و… آغاز میشود و در انتهای کتاب باز به همین خواب پریشان میرسیم: «تعبیر شد خواب کودکیهای من پیامبر! و من اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده‌ام…»
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید

حسن همیشه ملاحظه تو را می‌کرد.
ابتدا وقتی نیش زهر بر جگرش فرو نشست، بی اختیار صدا زد: “زینب!”
جز ... دیدن ادامه » تو چه کسی را داشت برای صدا زدن؟
نیش از مار خانگی خورده بود.
به چه کسی می‌توانست پناه ببرد.
جز تو که مهربانترین بودی و آغوش ‍ عطوفت و مهرت همیشه گشوده بود.
اما وقتی خبر آمدنت را شنید،
عجولانه فرمان داد تا طشت را پنهان کنند تا تو نقش پاره‌های جگر را و خون دل سالهای محنت و شرر را در طشت نبینی.
غم تو را نمی‌توانست ببیند و اندوه تو را نمی‌توانست تاب آورد.
چه می‌کرد اگر امروز اینجا بود و می‌دید که تو کوه مصیبت را بر روی شانه هایت نشانده ای و لقب “ام المصائب و “کعبة الرزای گرفته‌ای.
چه می‌کرد اگر اینجا بود و می‌دید که تو داری خودت را برای وداع با همه هستی ات مهیا می‌کنی.
وداع با حسین، وداع با رسول الله است. وداع با علی مرتضی است.
وداع با صدیقه کبری است. وداع با حسن مجتبی است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا چشم کار می کند اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشیر.
و این همه برای یک تن ...
امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.
قامت ... دیدن ادامه » بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است،
دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است
و با آخرین رمق هایش مهربانانه فریاد می زند:

آیا کسی هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟
و تو گوش هایت را تیز می کنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و...
می بینی که هیچ کس نیست،
سکوت محض است و وادی مردگان.
حتی آنان که پیش از این هلهله می کردند،
بر سپرهای خویش می کوبیدند،
شمشیرها را به هم می ساییدند،
عمودها را به هم می زدند و علم ها را در هوا می گرداندند
و در این همه، رعب و وحشت شما را طلب می کردند،
همه آرام گرفته اند،
چشم به برادرت دوخته اند،
زبان به کام چسبانده اند و گویی حتی نفس نمی کشند،
مرده اند....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید