:  ۷۸۹۷
:  داستان ایران
:  باغ گم شده
:  داستان های فارسی قرن 14
   جواد مجابی
:   ققنوس
:  رقعي
:  ۱۳۸۸
:  ۲
:  ۱۴.۲
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۳۵۹
:  ۵۲,۰۰۰ ریال


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کوشیده ام از پوستم، از خاطراتم، از شکل های عادت شده، بدرآیم، رها از هر تعلقی، جز تو...!

|¤باغ گمشده | جواد مجابی


خان ... دیدن ادامه » میرزا می گوید: " گربه عین زن است هرچه چاق تر و لوس تر بهتر."
مانجان می گوید: " شازده! باز که شروع کردی."
دایی می خندد: " زن چاق! نصیب کافر نشود."

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



مانجان می آید، در آستانهء در می ایستد، نمی بینمش، می دانم از پشت سرم، مرا در ایوان زیر نظر گرفته است بالاخره به حرف می آید می گوید: " شاهی! دیر وقت است، سرما می خوری." جوابی نمی دهم می پرسد: " میز را برچینم؟" می گویم: " نه." می گوید: " بیا بخواب، خودت را از فکر و خیال می کشی." ندانستم آن ضربه هایی که وقت حرف زدن او، در ایوان منعکس می شد یازده تا بود یا دوازده تا.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



دایی پرپر می گوید: " تا جوانید می توانید خیلی چیزها را انکار کنید، اما همیشه چیزی هست، یک شیئی مادی، یک اعتقاد. آن چیز لازم خودش با پیری می آید؛ چسبیده به ناتوانی تو، به غفلتت. با تو یکی می شود. از تو جدا نیست که از آن سخن بگویی، خود تست. مثل پوست تنت کشیده روی استخوان و گوشت."

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



فاتحان رختخواب های دیگران غالبا به دست راست مردی که در آستانهء در می ایستد توجه دارند. اگر دست راست خالی باشد، جان سالم به در می برند، می توانند دعوا کنند، او را بزنند. کتک بخورند، اما زنده بمانند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




در جامعه ای که همه چیز به عهدهء حدس و گمان باشد، تو حق داری برای اینکه ساده لوح جلوه نکنی، هرچه می گویند یا می شنوی و می خوانی باور نکنی.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




" طرلان ! نباید خسته بشوی، ما در جایی زندگی می کنیم که تاریخش پر از دروغ است، حقایقش هم، زندگی روزمره اش، رادیو و روزنامه اش هم. همه به هم دروغ می گویند، بی آن که خجالت بکشند، این یک روش زندگی شده است. در واقع این وضع بر ما، بر همه تحمیل شده است. یک تاریخ بنا شده از دروغ، سایه انداخته روی جامعه ای که با دروغ آسان تر و بهتر زندگی می کند."
" تو عقایدی داری که اگر راستش را به حکومت بگویی می کشدت، به زنت بگویی طلاق می گیرد، به دوستت بگویی رابطه اش را قطع می کند، به جامعه و حزب بگویی مرتد می شوی. شهامت حقیقت گویی فقط به ارادهء فرد مربوط نمی شود، از ریشه مایه می گیرد، از طرز معیشت، از ساخت فرهنگ. حالا بگذار همه به یکدیگر دروغ بگوییم، این راحت تر است، کسی در این میان نمی رنجد، زیان نمی بیند، کشته نمی شود."


|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




ما دلیرانه ناامیدیم. به محال دلبسته ایم. تو هم مثل مایی، اما خودت را گول می زنی، تو فکر می کنی عاقل تری، نمی دانی که هر یک از ما نسبت به دیگری چنین خیالی داریم، شاهی حتی وقتی مست می شود خود را عاقل ترین به حساب می آورد. اما ما نه عاقلیم نه چیز دیگر، ما آدم هایی هستیم که در عصری از دلهره و تاریکی به دنیا آمده ایم، بی گذشته و بی آینده. برای همین است که هریک در جاذبه ای دیگر بلعیده شده ایم. تو همان قدر دیوانه فردایی که من دیوانه دیروز! می خواهیم حقیقت وجودی خود، عصر خود را بشناسیم آن را دگرگون کنیم یا خود را با روزگارمان هماهنگ کنیم اما دائم خود را با تصویری دیگر از خود، از دنیا فریب می دهیم. آرزوهای خود را به جای واقعیت می گیریم و می تازیم. تصویر واقعی ما کجا قرار گرفته است، چه کسی می تواند ما را داوری کند؟

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




چرا نمی توانم از خود بدرآیم، دیگری را چون خود، بیش تر از خود دوست بدارم. چرا نمی شود مگر در خیال.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




از سی و دو نفری که پیش او مشق کمانچه کرده بودند، بیست نوازندهء معمولی، یازده شکنجه گر قهار تربیت شدند و یک نفر باقیمانده نه می توانست خوب کمانچه بکشد، نه کسی را بکشد. حتی در روایت حوادث آن دره هم چندان ظرافتی به خرج نمی داد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




یک نقشه سراسری برای تمام مملکت: باید خون دانشجو را سرد کنی، توی چشم کاسب و رعیت خاک بپاشی، کارگر را نسبت به فقرش معتاد کنی، کارمند اسیر چندغاز بشود.

|¤باغ گمشده| جواد مجابی





جهان همچنان پابرجاست و دیگران، اما تو می روی، همه چیز جز آن می شود که بود، چرا که تو جز آن شده ای که بودی.

¤| باغ گمشده | جواد مجابی





باید خارج از حوزهء تاثیر بمب ها، حکومت ها، وقایع روزمره، احساسات فروخورده خشم و عاطفه و ترس و اسلحه، به انسان و جهان نگریست. وگرنه، این صدای یک نق نقو است که بیش تر نگران خودش است.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی





دنیا و عمر به صورت کم ترین حد تقویمی خود درآمده بود، یک روز یک شب، یک دیدار.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




چندتا اصطلاح غلنبه، نشانی چندتا رستوران گران قیمت، این ها آدم را مدرن نمی کند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




این مملکت مرده ها و پیرهاست، جوان ها در آن هیچ وقت جایی نداشته اند، جوان ها یا در زندان یا بر سر دار یا از بیکار ماندن پوسیده اند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی





ایرج پوراردشیر این را خواند
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پلی بود در آب ریخته، اما به ظاهر استوار بود و فریبکارانه چنان می نمود که لشکری را بر خود عبور خواهد داد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




خاقان ... دیدن ادامه » شاید متوجه تشویش خاطر او شده بود یک بار پرسیده بود : " میرزا دلت می خواهد پانزده ساله بودی ؟" میرزا گفته بود: " هر چه امر مبارک است. "
پرسیده بود: " دختر یا پسر؟"
میرزا گفته بود: " هر چه مصلحت الهی باشد."
خاقان نخست رو ترش کرده بود بعد آن قدر خندیده بود که کاسه خضاب را به حرکات دیوانه وار دستش شکسته بود. آن وقت گفته بود: " چه فرقی می کرد."
هم در آن پیچ و تاب خوردن ها، میرزاطاهر با چشمان تیزبینش بدن برهنه خاقان را دمی به آسودگی دیده بود و به دقت. تنی که پیش از آن چنین به صرافت خاطر ندیده بود، تنی که بجز او کسی برهنه تر از این ندیده بود مگر این که آبستن شود یا کشته گردد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




در این شب سرد مهرگانی آن جا ایستاده است و با من اشارتی دارد که در تاریکی به تمامی در نمی یابمش.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا جوانید می توانید خیلی چیزها را انکار کنید، اما همیشه چیزی هست، یک شیئی مادی، یک اعتقاد. آن چیز لازم خودش با پیری می آید چسبیده به ناتوانی تو، به غفلتت، با تو یکی می شود. از تو جدا نیست که از آن سخن بگویی، خود توست. مثل پوست تنت کشیده روی استخوان و گوشت...!

... می گویم : مادر! اخلاق یک امر اعتباری است، تحمیل شده از طرف قلدرها به اجتماع یک دوره، من که ککم بابت این چیزها نمی گزد، جایی این چیزها را قبول دارند، جایی هم بهش می خندند، جایی دیگر اصلا به این چیزها فکر نمی کنند که بخندند یا نه...!

... ... دیدن ادامه » هیچ کدام از ما وظیفه مان نمی دانیم آنچه را که دیده ایم و شنیده ایم بنویسیم، اگر هر کسی به این وظیفه کوچک ثبت دیده ها و شنیده ها عمل می کرد، دست کم در آینده نسل ما کمتر اشتباه می کرد...!

... عشق به نظر من آزادی است ، از گذشته و آینده . عشق زمان را به حال، به اکنون، تقلیل می دهد، کوشیده ام از پوستم، از خاطراتم، از شکل های عادت شده، بدرآیم، رها از هر تعلقی، جز تو...!

... می دانی مشکل نسل شما چیست؟ چیزی نمی سازد فقط مصرف کننده اید، مصرف کننده بی اختیار هر چیز که در هر جا تولید می شود، فکر های آن جا، مدهای آن جا، حرف های آن جا...!

باغ گمشده / جواد مجابی
سعید علی پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید