:  ۷۱۹۱
:  داستان ایران
:  آن گوشه دنج سمت چپ
:  داستان های فارسی قرن 14
   مهدی ربی
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۰
:  ۴
:  ۱۴.۱
:  ۲۱.۱
:  نرم
:  ۱۰۰
:  ۸۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

با این‌که تنها دویدن را دوست دارم، با این‌که مسیرهایی را انتخاب می‌کنم که با آدم‌ها روبه‌رو نشوم، با این‌که ساعاتی را برای دویدن انتخاب می‌کنم که خلوت‌ترین ساعات شبانه‌روز هستند، همیشه یک‌جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمی‌شود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر می‌کنم کسی هست که مرا می‌بیند. کمرم را صاف می‌کنم و استیل دویدن را نگه می‌دارم. حتا با آن نفر خیالی حرف می‌زنم. مثلاً می‌گویم: شما چطورید؟ من بد نیستم و فکر می‌کنم امشب شب خوبی باشد. یا می‌گویم: می‌دانی! زندگی تکرار نمی‌شود و این عمل کردن را غیرممکن می‌کند. اما می‌شود بهترین حس را داشت و من گاهی دارم.

بخشی از داستان

چه دلیلی دارد که آدمی سرحال و ترکه‌ای مثل من هر شب ده کیلومتری را بدود،‌ تقریباً‌ بدون توقف. من نه اضافه وزن دارم و نه سیستم قلب و عروقی بدنم دچار اشکال خاصی است. پس با یک الگوی متعادل‌تر هم می‌توانم ورزش کنم. کمی غیرمعقول به‌نظر می‌رسد. تا به‌حال برایم این‌طور نبود؛ خیلی هم دل‌چسب و حماسی به‌نظرم می‌آمد. دونده‌ی خستگی‌ناپذیر. مرد تنهای سفیدپوش خیابان‌های شهر. این حس‌ها بیشتر می‌شود. به‌خصوص اگر در جهت خلاف حرکت ماشین‌ها بدوم.
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داده ای برای نمایش پیدا نشد!