:  ۵۸۱۸۸
:  داستان ایران
:  مامور سیگاری خدا
:  داستان کوتاه فارسی
   محسن حسام مظاهری
:   افق
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۱
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۱۳۶
:  ۹۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

نویسنده که کارشناس ارشد جامعه شناسی است، برای انجام پروژه ای تحقیقی، نوعی دوربین مخفی ادبی به دست گرفته و در تهران و اصفهان و چند شهر دیگر، صدای مردم را در تاکسی ها ضبط کرده است. حرف ها طبیعی اند و در عین حال با انتخاب ها و روایت های نویسنده به داستان هایی کوتاه تبدیل شده اند. در این اثر، با آدم هایی استثنایی، موقعیت هایی ویژه و نثری طنزآلود روبه رو می شویم. تاکسی سندی زنده از نگاه و رفتار مردم معاصر ماست.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب جالبی بود. حتما ارزش یکبار خواندن را دارد. زبان عامیانه را خوب و روان به نثر در آورده. با اشتیاق آن را خواندم. یاد دوران دانشجویی و تاکسی و راننده تاکسی ها و داستانها و رفتارهای عجیب تاکسی سوارها و انواع اخلاق و منش آدم ها را برایم زنده و تداعی کرد، واقعاً یادم رفته بود.
۱۵ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدما رو پیشونی‌شون ننوشته که کی‌اَنو چی‌کارَن. حرف که می‌زنن، مث یه پل ذهناشون تازه به هم وصل میشه. اینه که باید حرف زد با هم.
۰۴ دى
بله دوست عزیز باید آدم ها باهم صحبت کنن ولی ما حرف زدن بلد نیستیم
ما تا باهم صحبت می کنیم دعوا می کنیم می خوایم تو صحبت هامون یا خودمون رو بزرگ و محترم و موجه توجیه کنیم یا اینکه عقده ها مون رو سر طرف مقابل خالی کنیم کاش درست حرف زدن رو یاد می گرفتیم
من ... دیدن ادامه » از سریال رازهای پنهان خیلی خوشم می اومد چون تنها سریالی بود که درست صحبت کردن رو به آدما یاد می داد .
۰۹ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب جالبی بود و نثر روانی داشت. داستان هاش_خصوصا آخری_ میشه گقت انعکاسی از جامعه ماست
پ.ن: چهقدر خوب بود که لهجه اصفهانی رو نوشته بود!
Samira Akrami و علیرضا اعرابی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی کتاب :

«مامور سیگاری خدا» نام اثر جدید حسام مظاهری، کارشناس ارشد جامعه شناسی است که برای انجام پروژه تحقیقاتی خود، نوعی دوربین مخفی ادبی به دست گرفته و با ضبط صدای مردم در تاکسی های تهران و اصفهان و چند شهر دیگر این اثر را به صورت 23 داستان کوتاه خلق کرده است.
... دیدن ادامه »

در بخشی از «به‌جای مقدمه» کتاب چنین آمده است: «شهری که مردمش سوار تاکسی می‌شوند، اما به هر دلیل بینشان حرفی رد‌ و بدل نمی‌شود، بحثی در نمی‌گیرد، نظری بیان نمی‌گردد و انتقادی مطرح نمی‌شود، شهری مُرده و بی‌روح است. چنین شهری در برابر بحران‌ها و چالش‌های مختلف بسیار آسیب‌پذیر است. در مواجهه با چنین شهری باید احساس خطر، و بیش از آن چاره‌اندیشی کرد ...»

مظاهری در «به جای مقدمه» کتاب اعلام می کند که فقط راوی گفتگوها و روایت‌هایی است که توی تاکسی‌ها اتفاق افتاده: «من داستان‌نویس نیستم و مطالبی هم که در این مجموعه می‌خوانید داستان‌های من نیستند. من یک راوی‌ام و این‌ها روایت‌های پراکنده من‌اند از تجارب تاکسی‌ سوار شدنم در شهر.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از کتاب:

"من همیشه تاکسی را به اتوبوس ترجیح می دهم.نه فقط به خاطر آن که در تاکسی جایی مخصوص و انحصاری داری که می توانی آسوده در آن بنشینی و خیالت راحت باشد که اگر پیرمرد و پیرزنی سوار شد او هم جای مخصوص به خودش را خواهد داشت و نیازی نیست تو زیرِ فشار وجدان درونی یا نگاه های سرزنش بار دیگران جایت را به او بدهی،آن هم وقتی خسته و کوفته ... دیدن ادامه » از سرِ کار برمی گردی.و نه فقط به خاطر آن که می توانی به دلخواهِ خودت -البته اگر راننده یا مسافران قبلی دست گیره ی پنجره ها را از جا در نیاورده باشند-در تابستان شیشه را پایین بکشی و بگذاری هوای خنک با سرعت بزند به صورتت و موهات را به بازی بگیرد،یا در زمستان شیشه را بدهی بالا تا سوزِ سرما به پیشانی ات نخورد و سرما خوردگی ات شدیدتر نشود.و نه فقط به خاطر آن که مجبور نیستی تا رسیدن به ایستگاه بعدی هر شرایطی را تحمل کنی و می توانی هر وقت هر جا دلت خواست بگویی:"رئیس! قربون دستت!همین کنارا منو پیاده کن" و همین بهت احساس قدرت می دهد"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از کتاب :

زن: آقا این پونصدی رو عوضش کن!

راننده: ... دیدن ادامه » چه فرقی می‌کنه خانوم؟ اینم من از یه مسافر دیگه گرفتم مث شما.

زن: می‌خاستی نگیری. الانم که اون‌همه پونصدی لوله کردی، تو دستت داری. یکی از سالِماشو بده من.

پیرمرد راننده، یک پانصدی دیگر می‌دهد به زن که جلوی درِ بیمارستان، با دو دخترش پیاده می‌شوند.

من: حالا این خانم از کجا فهمید پونصدیِ نو دارین؟

راننده: حاجاقا! یه سری از خانما همینطورن. وقتی سوار ماشین می‌شن، فقط به ماشین کار ندارن. همه‌جا رو می‌بینن. همه‌چیِ دوروبرشونو می‌بینن. ولی بیشترِ خانوما کاری به این کارا ندارن. فقط می‌خان سوار شن، برسن. اون‌که می‌خاد سوار شه، برسه، سرش تو لاک خودشه. اون‌که همه‌جا رو می‌بینه، بغل، جلو، زیرو رو، فلان، اون سرش تو یه لاکای دیگم هس.

من: فکر کنم بیشتر سن‌بالاها این‌طوریَن. نه؟ جوون‌ترا کمتر این‌طوریَن.

راننده: نه حاجاقا. اینا که یخورده پرت می‌زنن همه‌شون همین‌جورن. اونا که این کارا رو می‌کنن، تهِ تَش یِخورده می‌لنگه کارشون. متوجه شدی؟

من: از چه نظر؟

راننده: ببخشید، شرمندم، ده بیس درصد به نظر من خرابَن. متوجه شدی؟ لا اله الا الله. آخه الان مث سابق نیس. شما جوونی، من شرمندم که این حرفا رو می‌زنم.
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب مث همه ی کتابایی که از چند تا داستان کوتاه تشکیل شدن، نباید یه جا خونده بشه، یعنی نباید مث اینکه داری رمان میخونی بگیری دستت و پشت سر هم بخونی!
من یه بار اینکارو کردم،نصفشو که خوندم دیگه ادامه ندادم،اما چند ماه بعد هروقت فرصت داشتم،برداشتم و یه داستانشو خوندم و خوشم اومد
بعضی از روایتاش جالب بود برام.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید