:  ۴۰۵۴
:  داستان ایران
:  ارمیا (ادبیات امروز رمان 81)
:  داستان های فارسی قرن 14
   رضا امیرخانی
:   افق
:  رقعی
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۴
:  نرم
:  ۳۰۴
:  ۱۵۰,۰۰۰ ریال


الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم.
چشمان مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی توانستند. چه گونه به آن چشمان نیم باز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو سنگر است؟ چه گونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ی ساده اش پهن می کردی، زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟ مصطفا کتاب را بست، عینکش را در آورد و آن را با دست مالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشه های عینک لق شده بود. آرام گفت:
- موجی شده.
و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد...

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
مهر ارمیا دستش بود. مصطفی را تا به حال انقدر به خودش نزدیک ندیده بود.مصطفی در آغوشش گرفت.تنش هنوز بوی خاک های جنوب را می داد. وقتی آب نیست ماهی حتی اگر روی خاک های جنوب هم باشد می میرد.بعضی ماهی گیرها روی بدن ماهی سنگ میگذارند.ماهی در زیر سنگ کمتر تکان می خورد.در جمعیت بودند آدم هایی که احساس می کردند زمین زیر پای شان آرام شده.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید