:  ۱۳۶۰۹۸
:  داستان ایران
:  با شب یکشنبه
:  داستان های کوتاه فارسی قرن 14
   محمدرضا صفدری
:   نیماژ
:  رقعي
:  ۱۳۹۶
:  ۱
:  ۱۴
:  ۲۱
:  نرم
:  ۸۰
:  ۸۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
تازه پایم می رسید به بیابانی که روزی از دور دیده بودمش. صدای زوزه ای شنیدم. گوش دادم، نگاه کردم به همه جا، دیدم زوزه از زبان خودم در می آید. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، کسی دیگر نبود. کسی را صدا می کردم که نمی شناختمش، ندیده بودمش، اما با زوزه صدایش می کردم...

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

هر ... دیدن ادامه » چیزی که در پیش چشم دیدار می آید، پیش تر توی چشم بوده و بهره ی هر کس همان است.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

دیگر نمی توانستم بدوم که جلو بیفتم. اگر جلو می افتادم، سنگ شان زودتر از خودشان می رسید به من. سنگ اندازی هم خوب بود. برای این که به سرم نخورد، بیشتر می دویدم. سنگ چیز خوبی بود، دویدن را خوش تر می کرد. اما بیابان به چه درد می خورد؟ نمی شد آن را پرتاب کرد. کسی را نمی دواند. نمی دواندم. جای پیش رفتن نداشت. خودم می دانستم این چه بیابانی بود و پهنای دلم.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

دور شدم. می ترسیدم که دور شدن نزدیک شدن به چیزی باشد. به خودم امید دادم که توی " بالاسون" کسی به چیزی نزدیک نمی شود، دور می شود از آن. در تاریکی سر جاده مانده بودم. نمی دانم دستم را بالا برده بودم که نیسان باری ایستاد. یکی دستم را گرفت، پا گذاشتم به سپر. جهانده شدم توی تاریکی. سرم کوبیده شد به زانوها و کیسه های آن ها. یکی موهایم را چنگ کرد و نگهم داشت که باز کوبیده نشوم به جایی. صدایی شنیدم که گفت؛ شاخش شکست.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

چیزی خورد به شانه ام. پرت شدم. کوبانده شدم به در و دیوار. بلند شدم، باز کوبانده شدم به دیوار پاگرد. جلوی در خانه، توی کوچه، سینه به زمین ماندم. زانوهایم را گرفتم، نیم خیز ایستادم. دوباره با سینه به زمین افتادم. پاهایم کشیده شد. سرم ماند توی چاله ی درخت.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

لنج می رفت. خون روی پیشانی اش ماسیده بود. نه خواب بود و نه بیدار. دریا سیاه شد. انگاری بیدار شد، تو دریا افتاده بود. آب تا گردنش رسیده بود و دست و پا می زد. تا چشم کار می کرد دریا بود. هر کاری می کرد پیش نمی رفت. شب بود و خشکی دیدار نبود. هیچ چراغی کورسو نمی زد. هیچ کس نبود. هیچ درختی نبود. او بود و هفت دریای سیاه، پشت تا پشت آب ایستاده بود. زهره اش داشت می ترکید: " آهای..."

|• سنگ سیاه | محمدرضا صفدری

از دیوار پایین آمد. راه خاکی را پیش گرفت. راهی بود مانند همه ی راه ها. مرده کشی از شهر می آمد مانند همه ی مرده کش های جهان. باز هم رفت، دور شد، مانند همه ی رفتن هایی که رفته بود ولی این بار برگشت پشت سرش را نگاهی کرد. در روشنای فانوس، سایه ی نخلی روی دیوار شکسته بود مانند همه ی سایه های دیگر. و در درگاه آن خانه، زنی نشسته بود که مانند هیچ زن دیگری نبود.

|• سنگ سیاه | محمدرضا صفدری
۲۰ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید