:  ۱۰۰۹۹۳
:  داستان ایران
:  یادت نرود که
:  داستان های فارسی قرن 14
   یاسمن خلیلی فرد
:   نشر چرخ
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۲
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۴۵۰
:  ۳۶۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

«چمدان را از زیر دستگاه رد کرد. مرد باربر کمکش کرد دوباره بگذاردش روی چرخ دستی. توی جیبش دنبال پول ایرانی گشت. یک هزارتومانی ته جیب پالتو پیدا شد. گذاشتش کف دست باربر. مرد ناراضی نگاهش کرد؛ فقط همین؟! شرمنده شد. تا خواست توضیح بدهد پول ایرانی ندارد، مرد سر تکان داد و رفت. قلبش تندتند می‌زد. پانزده سال پیش، از فرودگاه مهرآباد رفته بود پاریس. فرودگاه جدید برایش آشنا نبود. وقتی می‌رفت، همه چیز فرق داشت. دکتر فرامرزی گفته بود می‌آید دنبالش. دور و برش را نگاه کرد. با آن که فرامرزی کاملاتغییر کرده بود و جاافتاده شده بود، راحت او را پشت شیشه‌ها پیدا کرد. برایش دست تکان داد. دکتر او را دید و لبخند زد. فکر کرد چه قدر پیر شده و لابد فرامرزی هم درباره‌ی او همان نظر را داشت. چرخ‌دستی را هُل داد. از کنار آدم‌هایی که با دسته‌های گل منتظر مسافران شان بودند رد شد. فرامرزی کمی عقب‌تر ایستاده بود. کیوان با احتیاط رفت جلو. دکتر متوجهش شد. همدیگر را در آغوش گرفتند. دکتر بعد از سلام و احوال‌پرسی براندازش کرد و با همان شوخ طبعی همیشگی گفت “بزنم به تخته مثل این که آب وهوای فرنگ بهت ساخته. هیچ عوض نشده ای.” کیوان فکر کرد تعارف می‌کند. آهسته گفت “نه دکترجان، پیر شدیم رفت.” فرامرزی اشاره کرد به آسانسور “پس من چه بگویم؟” کیوان لبخند زد “شما؟! فقط موهای تان سفید شده.” فرامرزی از صراحت او جا نخورد.»

از همین جملات نخستین رمان «یادت نرود که…» معلوم است که رمان روایتِ بازگشت است. بازگشتِ کیوان کامیاب، مرد میان سالی که پس از پانزده سال از پاریس به ایران می‌آید. او در این سفر با شخصیت‌هایی مواجه می‌شود که پیش‌تر کنارشان گذاشته بود یا آنها طردش کرده بودند. مهم‌ترین این آدم‌ها فروغ شکیبا است، زنی که کیوان سال‌ها دوستش داشته و زن همواره او را نپذیرفته است. داستان از زبان راوی دانای کل روایت می‌شود و علاوه بر زندگی کیوان به زندگی دیگر انسان‌های تاثیرگذار در زندگی او نیز سرک می‌کشد و روابط آنها را می‌شکافد. در رمان «یادت نرود که …»، همان طور که از نامش برمی‌آید، خاطرات و گذشته نقش محوری دارند. داستان حول محور این مفاهیم پیش می‌رود. شخصیت‌های داستان نیز در نسبت با گذشته‌شان شکل می‌گیرند و شاید بتوان گفت گذشته و خاطرات، شخصیت اصلی داستان است. شخصیت‌های این رمان همه از پیشینه‌ی کاملی برخوردارند. داستان، قصه‌گوست اما درعین حال فصل‌هایی با عنوان‌های مجزا دارد و مرتبط با مضمون کلی داستان، که گاه هرکدام جداگانه خود روایتی است از شخصیتی. شخصیت‌های محوری رمان در میانسالی به سر می‌برند و این بحران‌های میانسالی و نگاه به گذشته را ممکن کرده است. برخی از فصل‌های رمان نام شخصیت‌ها را بر خود دارند، فروغ، شیرین، بذرافشان، هانی و بهنوش، آرش و … این فصل‌ها مخاطب را با شخصیت‌های مرکزی رمان و جهانِ ذهنی آنها و ارتباط‌شان با شخصیت اصلی، کیوان آشنا می‌کنند. برخی دیگر از فصل‌ها هم با حال وهوای شخصیت‌ها و موقعیت‌هایشان تعریف می‌شوند: سوءتفاهم، میانجی‌گری، گذشته، گریه، تردید، عذرخواهی، درددل، قول و قرار، امانت، همدردی، درماندگی، تنهایی، فراموشی، ثانیه‌ها و … رمان با بازگشت کیوان به وطنش و خاطرات او آغاز می‌شود، بازگشت به عشقِ گذشته‌اش فروغ که حالا دیگر سر و سامان گرفته و زندگی دیگری تشکیل داده، بازگشت به دوستانی که هرکدام حالافاصله‌ای با او و گذشته خود دارند. و سرآخر زنده شدن دوباره خاطرات در یادها و ذهن‌ها، چیزی که در سرتاسر رمان زندگی شخصیت‌ها به خصوص فروغ را به هم می‌ریزد. «کیوان کتابی را که در دست داشت داد به فروغ. فروغ کتاب را گرفت. مادام دلوی ویرجینیا وولف، همان نسخه‌ی قدیمی. دلش هری ریخت. این کتاب را روز تولد کیوان به او هدیه داده بود. آن موقع شیرین خوره‌ی کتاب‌های وولف شده بود و کیوان را هم کنجکاو کرده بود. – با این کتاب شیفته‌ی ویرجینیا وولف شدم. وقتی داستان را می‌خواندم، تو برایم مثل کلاریسا بودی. فروغ گفت: و تو هم پیتر والش. کیوان با او نگاه به نگاه شد؛ راست می‌گویی! مثل پیتر والش بدبخت و سرگردان بودم. فروغ نفهمید این‌ها را از ته دل می‌گوید یا می‌خواهد طعنه بزند. کیوان مادام دلوی را زمین گذاشت و گفت چرا کلاریسا زن ریچارد دلوی شده بود؟ و جملات کتاب را از حفظ تکرار کرد؛ راستش معلوم نیست کلاریسا چه طور چنین کاری کرده بود.» هر فصل روایتِ دیگری از کیوان به دست می‌دهد، کیوان در نظر دوستان دور و نزدیک و در نظر فروغ، فردی متفاوت است. فردی که با تمام نزدیکی‌اش به فروغ هنوز رازها و ناپیداهایی در زندگی‌اش دارد که هیچ کس از آن خبر ندارد. آخرهای رمان است که کیوان بسته‌ای برای فروغ می‌فرستد. «به سرعت چیزهای توی بسته را درآورد. همه‌ی کتاب‌هایی که با هم ردوبدل کرده بودند توش بود. آلبوم جلد نارنجی روی بسته بود. فروغ با دقت درش آورد. سطح گردگرفته‌اش را پاک کرد. او همه‌ی عکس‌هایش را با کیوان پاره کرده بود و تنها عکس مشترک‌شان عکس مچاله شده‌ای بود که شیرین روز خودکشی کیوان، آن را در دست او پیدا کرده بود و داده بودش به فروغ…  طاقت نداشت آلبوم را باز کند… آلبوم را کنار گذاشت. کتاب مادام دلوی را برداشت. بغضش ترکید. کتاب دیگری ته جعبه بود. برداشتش. مثل کتاب‌های دیگر نبود. روی جلدش نوشته بود: خط سوم، نوشته کیوان کامیاب. قلبش تپید. مگر کیوان کتاب تمام شده داشت؟ بازش کرد. دست‌نویس بود. در صفحه‌ی اول با خط خودش نوشته بود تنها یک نسخه، به اتمام رسیده در دی ١٣٨٠، برای فروغ. آن چه را می‌دید باور نمی‌کرد. کیوان هیچ‌وقت به کسی نگفته بود کتاب تمام شده دارد. ورقش زد. راوی داستان خودش بود و در صفحه صفحه‌ی آن نام فروغ به چشم می‌خورد. ناگهان از لای کتاب نوشته‌ای بیرون افتاد. برداشتش. دست خط کیوان بود؛ برای تو فروغ عزیز: خطاط سه خط نوشتی، یکی را هم او خواندی و هم غیر، یکی را او خواندی و لاغیر، یکی را نه او خواندی لاغیر. گفت آن خط سوم منم.»

«یادت نرود که… » اولین رمان «یاسمن خلیلی‌فرد» است. آن طور که خودش گفته طرح این رمان را ابتدا برای فیلم‌نامه‌ای نوشته بوده و بعدها تصمیم می‌گیرد که آن را به رمان تبدیل کند. این طرح در قالب رمانی با عنوان «زمستان ابدی» نوشته شد اما اجازه چاپ پیدا نکرد و سرانجام بعد از چند سال با تغییراتی و با عنوان تازه‌ی «یادت نرود که … » امکان انتشار پیدا کرد. نخستین رمان خلیلی فرد، رمان حجیمی است که بیش از آن که در فرم یا سبک دست به تجربه زده باشد، بر قصه‌گویی تاکید داشته است.
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داده ای برای نمایش پیدا نشد!