:  ۱۱۵۳۶
:  داستان ایران
:  ترلان
:  داستان های فارسی قرن 14
   فریبا وفی
:   نشر مرکز
:  رقعی
:  ۱۳۹۲
:  ۵
:  ۱۴.۳
:  ۲۱.۳
:  نرم
:  ۱۹۲
:  ۱۴۵,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:
 
دو دختر جوان که به دنبال یافتن شغل سر از آموزشگاه پاسبانی درمی‌آورند. محیطی خشن و ناآشنا. پر از فرمان‌های نظامی و قوانین دست‌وپا گیر. محیط آموزشگاه با دخترانی که هر کدام از شهری آمده‌اند سطر به سطر نشان داده می‌شود. راوی رفته‌رفته با داستان‌های هر کدام آنها آشنا می‌شود و در کنارش داستان خودش را هم دارد. او می‌خواهد نویسنده شود اما نوشتن با آن محیط در تعارض است. ترلان در پی حل این تعارض است و در کش و قوس ماجراهای داستان به خواست درونی خود نزدیک‌ می‌شود.
 

بخشی از کتاب:

 ترلان سرش را تکان می­دهد. به همین سادگی کلمات محکم و آشنای زندگی­ اش بی مصرف شده بودند. به درد نوشتن انشای سوزناک می ­خوردند ولی به کار توضیح زندگی جدیدیش نمی­ آمدند. زندگی اش عوض شده بود و کلماتش نه . کلمات عاریه­ ای جدیدی را در اختیارش گذاشته بودند اما آن­ها مثل مورچه­ های سیاه از سر ورویش بالا می­ رفتند ، گوشت تنش را گاز می­ گرفتند و عذابش می­ دادند. باید به رعنا بگوید که کلمات خودش را می ­خواهد ، کلماتی که مثل گیاهانی ترد و نازک با دست­های خودش پرورده باشد.مال خودش باشد. 



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داستانی پر از احساسات دخترانه و گویای یک واقعیت که دخترها هرجا که باشن اون جا پر میشه از احساس و احساس و احساس ...
سیدمحمود سیفی‌نیا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* تا آن روز ، دنیا در نظرش دایره ی شکیل و چرخانی بود و می توانست عوض شود؛ بخندد و عمگین باشد ، مثل یک انسان حالت های مختلف داشته باشد؛ اما امشب فقط دایره ی خاکیِ سخت فشرده شده ای بود که با بی اعتنایی در سکوت بی رحمانه ای می چرخید و می چرخید.

* احساس کرد که آرام آرام چیزی جسمش را ترک می کند. شاید توانایی فکر کردن بود ، اراده بود یا میل به زندگی. جسمش آنجا گوشه ی تخت کز کرده بود و تکان نمی خورد. مغزش فرمان نمی داد.

*هر ... دیدن ادامه » کتاب جهانی ست که باید همه در آن سفر کنند ، آن را کشف کنند و با فهم اشاره ها و نشانه ها در لحظه های لذت بخش هم زبانی زندگی کنند.

* وقتی زیاد به رفتن فکر می کنی ، سفر را آغاز کرده ای . خود به خود از جایی که هستی فاصله گرفته ای . نمی شود از راه رفته برگشت. حتی اگر بدانی چیزهای بدی در انتظارت است.
امیرحسین آل عوض این را خواند
بهنام قاسمی و افرا یکه فلاح این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید