:  ۱۰۱۰۷۲
:  نمایش
:  چوب به دست های ورزیل
:  نمایشنامه فارسی قرن 14
   غلامحسین ساعدی
:   نگاه
:  رقعی
:  ۱۳۹۵
:  ۲
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۹۵
:  ۷۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

چوب به‌دستهای ورزیل که نخستین بار در دهه‌ی چهل چاپ شد، نگاه نویسنده است به حضور مستشاران خارجی که به ظاهر برای بهبود اوضاع می‌آیند اما کم کم مقیم شده و همه چیز را می‌بلعند .حمله گرازها در دهی که محصول را غارت می‌کنند، روستائیان را به اندیشه‌ی استخدام شکارچیانی می اندازد اما شکارچیان رحل اقامت می افکنند و وضیعتی بدتر از گرازها پدید می‌آورند، روستائیان چاره‌ای جز قیام ندارند اما آیا قیام می‌کنند. ….

غُلامحُسین ساعِدی معروف به گوهرمراد متولد شنبه ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر ایرانی است. از داستان گاو او (در مجموعه عزاداران بیل)، فیلمی به همین نام ساخته شده‌است که موفقیتی جهانی یافت.

ساعدی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روان‌پزشکی در تهران به پایان رساند. نویسندگی را از سن ۱۶ سالگی آغاز کرد و سال‌های زیادی را به نمایش‌نامه‌نویسی و داستان‌نویسی فارسی گذراند. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده‌شد.

او که خود ترک آذری بود و به زبان مادری خویش نیز بسیار علاقمند بود، دربارهٔ زبان فارسی و جایگاهش در ایجاد همبستگی و نقشِ آن در وحدت ملی ایرانیان، طی مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی چنین گفت: «زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من می‌خواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.»

بخشی از کتاب:

صحنه خالی‌ست . خروپف شکارچی‌ها از ساختمان دست راست بلند است . در و پنجره ساختمان طرف چپ باز است. سر و صدای عده‌ای از ساختمان دست چپ شنیده می‌شود. اسدالله از کوچه دست راست عقب پیدا می‌شود که بسته بزرگی لحاف و تشک به دوش دارد. از پله های طرف چپ بالا می‌رود. محرم از کوچه دست راست جلو با یک بسته بزرگ لحاف و تشک به دوش وارد می‌شود.)

نعمت : (که از کوچه چپ عقب پیدا شده ) آهای محرم خسته نباشی !
محرم : می‌خوای چی بگی ؟
نعمت : حرف‌های خودتو .. ! یادت رفته ؟
محرم : آره یادم رفته !
نعمت : (می‌خندد) میدونی چکار می‌کنی ؟
محرم : آره می‌دونم !
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داستان از این قرار است که پای گراز به دهی به نام ورزیل باز شده است، و ما هنگامی وارد قضایا می‌شویم که گراز زمین یکی از روستاییان -محرم- را شخم زده و محصول‌اش را از میان برده است و محرم به‌همین سبب از دیگران جدا شده و در خرابه‌ای کنار مسجد به قول خودش به «خاک سیاه نشسته» است.
دهاتی‌ها هرکدام یک چوب به‌دست دارند. («چوب به‌دست‌های ورزیل»اند دیگر.) چوب سلاح آن‌هاست، وسیله ی دفاع آن‌هاست، نشانه دل‌بستگی آن‌هاست به زمین و زندگی. ولی محرم دیگر چوب به‌دست ندارد، چون دیگر به‌سلاح احتیاجی ندارد. چیزی ندارد تا از آن دفاع کند. زمین و زندگی برایش باقی نمانده است تا بدان دل بسته باشد. در حقیقت محرم از صف چوب به‌دست‌های ورزیل خارج شده است.
روستاییانی که هنوز بلا بر سرشان نازل نشده جاهل‌اند. می‌گویند لابد محرم یک کاری کرده است که گراز به زمین‌اش زده است. اما ضربه بلا محرم را به‌هوش آورده است و با روشن‌بینی وحشتناکی، که نتیجه ی بلا زدگی است، پیش‌بینی می‌کند که این شتر در خانه ی همه‌شان خواهد خوابید. محرم چون آب از سرش گذشته دیگر احتیاجی ندارد خودش را گول بزند؛ این است که واقعیت فاجعه را تمامن درک می‌کند و می‌داند که گراز با دعا و صدای دهل و این قبیل حیله‌های عاجزانه میدان را خالی نمی‌کند. محرم این را توی چشم همه می‌گوید و نفرت همه را بر می‌انگیزد.
چوب ... دیدن ادامه » به‌دست‌های ورزیل یک طرف قرار دارند و محرم بی چوب یک طرف. یک طرف هیئت اجتماع است و امید و دل‌بستگی به‌مال و خود بینی و چاره‌جویی؛ یک طرف فرد است و یأس و آزادی از قید تعلق و روبه‌رو شدن با واقعیت زشت.
در میان چوب‌ به‌دست‌های ورزیل آدم‌های گوناگون هستند: آدم ساده، آدم خرافی، آدم خل، آدم عاقل، آدم منفی، آدم مثبت. گراز هر شب زمین یکی از این آدم‌ها را شخم می‌زند، و هر یک از این آدم‌ها را بر سر این دوراهی قرار می‌دهد که یا در جمع چوب به‌دست‌های ورزیل بماند و با گراز مبارزه کنند، یا مانند محرم خرابه‌نشین شوند و به‌ریش دیگران زهر‌خند بزنند.
پرده ی اول نمایش در حقیقت کشاکش این دو جبهه و مطالعه روحیات چوب به‌دست‌هاست بر سر این دو راهی. توفیق نویسنده در این قسمت از حیث پروراندن موضوع- صرف‌نظر از مسئله ی تقطیع صحنه‌ها و تداوم زمانی که خود بحث جداگانه‌ای است- بسیار شایسته ستایش است. اجزای داستان با یک‌دیگر کاملن جوش می‌خورند و چنان‌که در داستان‌ها و نمایش‌نامه‌های موفق همیشه اتفاق می‌افتد، موضوع عمق پیدا می‌کند و قابل تجزیه و تحلیل می‌شود و ازهر گوشه آن معنایی می‌جوشد.
اما این امر فقط تا پایان پرده اول ادامه دارد، و در حقیقت می‌توان گفت که نمایش‌نامه ی واقعی -یعنی آن‌چه مورد بحث ماست- به‌همین‌جا ختم می‌شود. پرده دوم در حقیقت نمایش‌نامه ی دیگری است که نه از جهت موضوع (تم) و نه از جهت سبک و نه از جهت نحوه بیان با پرده اول وجه مشترکی ندارد.
در پرده دوم اول؛ آن دو جبهه مقابل یک‌دیگر و کشاکش آن‌ها که خواننده (و البته بیننده) آن‌را به عنوان موضوع اصلی شناخته بود یک‌باره فراموش می‌شود. دوم؛ نمایش‌نامه تغییر ماهیت می‌دهد به‌صورت نوعی کمدی درمی‌آید. سوم؛ بیان نمایش‌نامه که در پرده اول یک نحوه بیان کاملن واقعی است مبدل به‌نوعی بیان کنایی (یا به‌اصطلاح «سمبولیک») می‌شود. این انتقال از بیان واقعی به‌بیان کنایی به‌کلی ناگهانی و بی‌وجه است و نمایش‌نامه که تا آن لحظه با استحکام پیش رفته است از همه حیث دچار لرزش و سستی می‌شود. قضیه از این قرار است که چوب به‌دست‌های ورزیل سرانجام می‌روند دست به‌دامن یک «مسیو» می‌شوند و مسیو دو شکارچی به‌ورزیل می‌فرستد و شکارچی‌ها گرازها را می‌کشند و خودشان به‌جای گرازها شروع می‌کنند به خوردن دار و ندار مردم ورزیل. ورزیلی‌ها (دیگر به‌آن‌ها نمی‌شود گفت«چوب به‌دست‌های ورزیل») می‌روند دو شکارچی تازه می‌آورند تا ظلم شکارچی‌های اول را دفع کنند، ولی شکارچی‌های اول و شکارچی‌های دوم با هم متحد می‌شوند، و ورزیلی‌ها از دست آن‌ها به مسجد پناه می‌برند.
من فکر می‌کنم شکل ظاهر این طرح نویسنده را فریفته و از دنبال کردن موضوع اصلی نمایش، که خود را در پرده اول به خوبی آشکار می‌کند، باز داشته است. (شاید هم تقصیر از فیلم «مرد طپانچه طلایی» باشد، نمی‌دانم.) به‌هر حال موضوع اصلی فراموش می‌شود. آدم‌های نمایش که در پرده اول هرکدام پرورشی یافته بودند و سیمای مشخصی پیدا کرده بودند، یک‌دست و یک‌نواخت می‌شوند. حتی محرم و مشداسدالله، که دو سیمای درخشان هستند، قاتی جماعت می‌شوند. به‌علاوه نمایش‌نامه شروع می‌کند به لنگیدن. شکارچی‌ها دونفر بیشتر نیستند، مگر دو نفر آدم چقدر می‌خورند که یک ده را به ستوه بیاورند؟ صدای خورخورشان مگر چقدر بلند می‌شود که این‌همه آزار برساند؟ چطور این‌همه دهاتی زورشان به دو شکارچی شهری نمی‌رسد؟ تفنگ دارند؟ داشته باشند، وقتی که در خواب‌اند چطور؟ اتفاقاً همیشه در خواب‌اند. خواهید گفت که این‌ها همه از باب تمثیل است. باشد، هر تمثیلی و هر کنایه‌ای باید ابتدا صورت واقعی‌اش درست باشد و در حد خود معنی پیدا کند، تا آن‌گاه بتوان معانی دیگر از آن انتظار داشت. در حقیقت می‌توان گفت که هر معنای دیگری که از آن براید از برکت قوام و انسجام معنای واقعی آن بر می‌آید؛ اگر پای معنای واقعی‌اش بلنگد پای معانی دیگر هم به طریق اولی خواهد لنگید.
زبان نمایش‌نامه، چنان‌که به هنگام اجرای آن در جشنواره نمایش‌های ایرانی دیدیم، برای ادا شدن روی صحنه استعداد فراوان دارد. هم‌چنین آدم‌ها نیز از استعداد تجسم یافتن روی صحنه کاملن برخوردارند. در مورد تقطیع صحنه‌ها و حل مسئله ی گذشت زمان در پرده اول، باید گفت که نویسنده در وضع دشواری قرار گرفته‌ است و، چنان‌که تجربه اجرای این نمایش‌نامه نشان داد، نتوانسته است خود را از این وضع دشوار بیرون بکشد.
اما همه ی این‌ها نباید مانع شود از این‌که توفیق آقای ساعدی را چنان‌که شایسته است ببینیم و تحسین کنیم. هرچه باشد نمایش‌نامه‌نویسی بدین صورت جدی برای ما تازگی دارد. باید امید داشت که توفیق پرده ی اول این نمایش‌نامه، پرده اول توفیق نمایش‌نامه باشد.
پروین اربابی و سبحان معصومی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید