:  ۹۲۲۲
:  داستان جهان
:  اتحادیه ابلهان
:  داستان های آمریکایی قرن 20
   جان کندی تول
   پیمان خاکسار
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۴
:  ۱۱
:  ۱۵
:  ۲۲
:  سخت
:  ۴۶۷
:  ۳۵۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

داستان انتشار اتحادیه‌ی ابلهان نوشته‌ی جان‌کندی تول داستان غریبی‌ است. جان‌کندی کتاب را در سی‌سالگی نوشت و بعد از این‌که هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد. مادرش یازده سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال ــ 1981 ــ جایزه‌ی پولیتزر را ربود و پس از آن تبدیل به یک کالت شد. شاید بتوان محبوبیت کتاب را با ناطور دشت سلینجر مقایسه کرد. ایگنیشس جی رایلی قهرمان کتاب یک دن کیشوت امروزی است که وادار می‌شود از خلوت خود بیرون بیاید و با جامعه‌ای که از آن متنفر است روبه‌رو شود و به شیوه‌ی دیوانه‌وار خود با آن بستیزد. بسیاری از منتقدان، اتحادیه‌ی ابلهان را بزرگ‌ترین رمان کمدی قرن می‌دانند.

«تو اصلاً تو خیابون سن ژوزف چی‌کار داشتی؟ اون‌جا که فقط انباره و اسکله. اصلاً آدم از اون‌جا رد نمی‌شه. اون‌جا اصلاً جزء مسیرای ما نیست.»

«راستش این رو نمی‌دونستم. از سر ناتوانی اون‌جا توقف کردم تا خستگی درکنم. گاه‌گداری هم رهگذری عبور می‌کرد که متأسفانه میلی به هات‌داگ نداشت.»

«پس اون‌جا بودی. واسه همینه که هیچی نمی‌فروشی. شک ندارم که داشتی با اون گربه‌ی لعنتی بازی می‌کردی.»

«حالا که اشاره کردید یاد یک و یا شاید دو حیوان اهلی افتادم که اون حوالی پرسه می‌زدن.»

«پس داشتی با گربه‌هه بازی می‌کردی.»

«نه. من با گربه بازی نمی‌کردم. من فقط گربه رو برداشتم تا کمی نازونوازشش کنم. گربه‌ی گل‌باقالی بسیار ملوسی بود. بهش یک هات‌داگ تعارف کردم ولی از خوردنش امتناع کرد. حیوانی بود باسلیقه و نجیب.»


خبرهای وابسته

» ویکی پدیا: اتحادیه ابلهان » علیرضا مجیدی: اتحادیه ابلهان » معرفی کتاب اتحادیه ابلهان » کابوس آمریکایی / دو نگاه به رمان اتحادیه‌ی ابلهان نوشته‌ی جان کندی تول

آواهای وابسته

» خوانش کتاب اتحادیه ابلهان
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
- بخشی از کتاب:

ایگنیشس با بلندترین صدایی که در توانش بود ادامه داد «لحظه ی تصمیم گیری است. آیا می خواهید تنها استعدادتان را برای نجات جهان به کار ببرید یا به اعضای جامعه ی جهانی پشت خواهید کرد؟»...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"به نظر من همه ی آدما بی گناهن مگر این که خلافش ثابت بشه."
خانم رایلی گفت: منم دقیقا همین جوری فکر می کنم کلود. همین دیروز داشتم به ایگنیشس می گفتم که "ایگنیشس، آدما همه شون خلافن مگه این که بی گناهی شون ثابت بشه."


اتحادیه ... دیدن ادامه » ابلهان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"به نظر من همه ی آدما بی گناهن مگر این که خلافش ثابت بشه."
خانم رایلی گفت: منم دقیقا همین جوری فکر می کنم کلود. همین دیروز داشتم به ایگنیشس می گفتم که "ایگنیشس، آدما همه شون خلافن مگه این که بی گناهی شون ثابت بشه."


اتحادیه ... دیدن ادامه » ابلهان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جهل مرکبت نسبت به آن چه که ادعای تدریسش را داری، تو را شایسته ی مجازات مرگ کرده. شک دارم اطلاع داشته باشی که قدیس کاسین ایمولایی را شاگردانش آن قدر با قلم های فلزی زدند تا مرد. مرگش، شهادت شرافتمندانه اش، الگویی شد برای دیگر معلمان. به درگاهش دعا کن ای ابله فریب خورده، ای " کی تنیس بازی میکنه؟"، ای گلف باز می خواره ی عالم نما، مگر ... دیدن ادامه » یکی از مقربین شفاعتت را کند. با این که نفس های آخر را میکشی، کسی تو را شهید نخواهد دانست - چرا که هیچ هدف مقدسی را پیش نمیبری. لقب الاغ، که حقیقتاً شایسته اش هستی، تا ابد بر تو خواهد ماند.

- زورو
احسان جهروتی و شهرزاد فیروزبخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ایگنیشس (اتحادیه ابلهان) و مارتین دین(جز از کل) دو شخصیتی که در زندگی فراموش شدنی نیستند فوق العاده اند
شاید دنیاهای متفاوتی دارن ، اما برای لحظه ای فکر کنید این دو نفر با هم راجع به دنیا بحث کنن، دیواننه کننده اس
ایندو کتاب رو هرگز از دست ندید.
سعید علی پور این را خواند
فریبا مروتی ، parisa zendebudi ، سهیل میراحمد و لیلا جعفری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از خوندنش لذت بردم و در وصف و حال برخی از آدمیان روزگار ما همین بس که در این کتاب به نوشته های بسیار زیبایی برخوردم که یکی ازشون :
- خروجی های طبیعی ات ( طبیعی مغرت ) آن قدر بسته مانده که حالا دیگر طغیان کرده و در مسیر غلط افتاده اند.
و ....

- ... دیدن ادامه » من اون مرد رو در آخر الزمان شخصی خودم روی باتومش به چهار میخ می کشم.
- در عصر ما مظلوم نمایی دیگه بی معناست .
- حالا دیگه با یک پیرزن فاسد شیاد مقایسه می شم و بدتر این که در این مقایسه هم می بازم .
# اتحادیه ابلهان " دن کیشوت " زمانه ما / تنها اثر ماندگار " جان کندی تول " #
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من این کتابو با همین ترجمه و همین جلد دارم ولی ناشرش «نشر چشمه»ست!
در زمان توقف نشر چشمه، این کتاب با همکاری نشر به نگار منتشر شده است.
۲۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :
وقتی نابغه حقیقی در دنیا پیدا می‌شود ، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید : تمام ابلهان علیه‌اش متحد می‌شوند .
شروع :
یک ... دیدن ادامه » ‌کلاه شکاری سبز رنگ سری را که بیشتر بـه یـک بادکنک حجـیم شـباهت داشت‌، می‌فشرد. روکوشی‌های سبز پـر بـود از گـوش‌هـایی بزرگ و موهـایی اصلاح‌نشده و کرک زبری که در گوش‌ها رشد کرده و از هر دو طـرف زده بـود بیرون‌، درست مثل ماشینی که راهنمای چپ و راستش همزمـان چشـمک بزنـد. لب‌های پر و به‌ هم‌ فشرده‌اش از زیر سبیل انبـوه و سـیاهش تـوی چشـم مـی‌زد، چین گوشه لـب‌هـایش پـر بود از نارضـایتی و خـرده‌چیـپس‌. زیـر سـایه‌ی آفتاب گیر سبزکلاه‌، چشمان متکبر زرد و آبی ایگنــبس جی‌. رایلی‌ خیره شـده بودند به مردمی که زیر ساعت فروشگاه دی‌. اچ‌. هولمز انتظـار مـی‌کشـیدند. در میان جمعیت دنبـال نشـانه‌هـایی از بدسـلیقگی در لبـاس پوشـیدن مـی‌گشـت‌. ایکنیشس متوجه شد که بیشتر لباس‌ها به قـدری نـو گران بودنـد کـه کـاملا می‌شد توهینی به سلیقه و نجابت به حسـاب‌شـان اورد. داشـتن هـر چیـز نـو و گران‌قیمت نشانه‌ی خدانشناسی و عدم درک هندسه بود، حتی ممکن بـود وجـود روح را سوال برد. خود ایکنیشس راحت و معقول لباس پوشیده بـود. کـلاه شکاری نمی‌گذاشت سرش سرما بخورد و شلوار کل‌وکشـاد پشـمی‌اش هـم بـا دوام بود و اجازه می‌داد آزادانه حرکت کند. جیب‌های شلوار گـرم بـود و باعـث آرامش ایکنیشس می‌شد. پیرهن چهارخانه‌ی فلانلش هم او را از پوشـیدن پـالتو بی‌نیازکرده بود و یک شال‌گردن هم پوست بی‌حفاظ حدفاصل کوش و یقـه‌اش را از سرما حفظ می‌کرد. لباسش با هر معیار غامض معنوی و هندسی مقبول بـود و نشان از غنای حیات معنوی او داشت‌.
به همان شیوه‌ی کند و فیل‌وارش ورنش را از یک باسـن روی باسـن دیگر انداخت و با این کارش امواجی از گوشت زیر پشم و فلانل به راه افتاد، امـواجی که بر دکمه‌ها و درزها می‌شکستند. بعد از این جابه‌جابی‌، تمـام مـدت زمـانی را که منتظر مادرش بود به تعمق گذراند. بعد متوجه نـاراحتی‌یـی شـد کـه ‌کـم کـم داشت به آزردگی تبدیل می‌شد. انکارکه تمام وجـودش داشـت از پـوتین جیـر ورم‌کرده‌اش بیرون می‌زد. به منظور وارسی‌، چشمان مخصربه‌فردش را چرخانـد طرف پایش. قطعاً ورم کرده بود. داشت خودش را آماده می‌کـرد تـا پـوتین‌هـای ورم‌کرده را به عنوان مدرک ندانم کاری مادرش به او ارائه کند. بالا را نکاه‌کـرد و دید که خورشید دارد ته خیابان کانال برفراز می‌سـی‌سـی‌پـی غـروب مـی‌کنـد. ساعت هولمز حول‌وحوش پنج را نشان مـی‌داد. داشـت مجموعـه‌ای ازکلمـات سرزنش آمیزرا در ذهنش صیقل مـی‌داد تـا مـادرش را وادار بـه عـذرخواهی یـا دست کم دچار پریشانی کند. همیشه باید مادرش را سر جایش می‌نشاند.
مادرش او را با پلیموث‌ا قدیمی‌شان به مرکـز شـهرآورده بـود و وقتـی ‌کـه خودش داشت با دکتر درباره التهاب مفاصـلش سـروکله مـی‌زد ایکنیشـس از فروشگاه ورلاین چند صفحه نت برای ترومپت و یـک سـیم نـو برای ‌عـودش خرید. بعد سری به خیابان رویال زد تا ببید بازی سکه ائی جدیـدی اورده‌انـد یـا نه‌. وقتی که دید دستگاه کوچک بیس‌بال سر جایش نیست خیلـی دلخـور شـد. شاید برده بودند برای تعمیر. آخرین‌باری که آن‌جا رفته بود دستگاه درسـت کـار نمی‌کرد و بعد از جروبحثی مختصر، مدیر آن‌جا پنج‌ سـنتی‌اش را پـس داده بـود. هر چند، آن‌قدر پست بودند که ادعا کردند خود ایگنیشس با لگد زدن به ماشـین بیس‌بال خرابش کرده‌.
فکر کردن به سرنوشت ماشین بیس‌بال چنان وجود ایگنیشس را از واقعیـت مادی خیابان کانال و آدم‌های پیرامونش جدا کرد که متوجه دو چشـم گرسـنه‌ای نشد که از پشت ستون‌های دی‌. اچ‌. هولمز بـه او خیـره شـده بودنـد، دو چشـم خسته‌ای که از امید و آرزو برق می‌زدند.
مـی‌شـد دسـتگاه را در نیــواورلینز تعمیـر کـرد؟ شـاید. شـاید هــم بایـد می‌فرستادندش به جایی مثل میلواکی یا شیکاگو یا شهرهای دیگری که نـام‌شـان ایگنیشس را یاد تعمیرگاه‌های درست‌وحسابی می‌انـداخت و کارخانـه‌هـایی کـه دود ازشان بلند می‌شد. ایگـشس امیدوار بود ماشـین بـیس‌بـال در حمـل‌ونقـل آسیبی نبیند. دوست نداشت هیچ‌کدام از بازیکنان مینیاتوری به خاطر بی‌تـوجهی کارگران وحشی راه‌آهن‌، که انگـار دوسـت داشـتند کـل صـنعت راه‌آهـن را بـا ادعاهای خسارت مشتریان به نـابودی بکشـند، کوچـک‌تـرین عیبـی پیدا کننـد. کارگرانی که بالاخره روزی دست به اعتصاب خواهند زد و ایستگاه ایلینویز را بـا خاک یکسان خواهند کرد.
هماناطور که ایگنیشس داشت به لذتی می‌اندیشد که بازی کوچک بیس‌بـال ارزانی بشریت میکرد، دو چشم غمگین و حریص از میان جمعیـت بـه طـرفش آمدند، درست مثل اژدری که یک نفت‌کش عظیم را هدف گرفته باشـد. پلـیس با انگشت به کیسه‌ای زد که نت‌هایش را در آن گذاشته بود.

پلیس با لحنی که این آرزو درش موج مـی‌زد کـه ایگنیشـس قابـل دسـتگیر شدن باشد گفت «‌شما مدرک شناسایی داربد آقا؟‌»

«‌چی‌؟‌» ایگنیشس از بالا به نشانی که روی کلاه آبی قرار داشـت نگـاه کـرد.
«‌شما کی هستین‌؟‌»
«‌گواهینامه‌تون رو ببینم‌.»
«‌من رانندگی نمیکنم‌. می‌شه لطف کنبد و برید؟ منتظر مادرم هستم‌.»
«‌اون چیه که از کیسه آویـزونه‌؟‌»
«‌فکر کردی چیه ابله‌؟ سیم عودمه‌.»
اهل همین جایین‌؟‌
ایگنیشـس خطاب به جمعیت جلو فروشگاه نعره کشید «‌آیا وظیفه‌ی اداره‌ی پلیس اینه که توی ایـن شهر که پایتخت فسق‌وفجور دنیای متمدنه‌، مزاحم من بشه‌؟ ایـن شـهر مشـهوره به قماربازها و بدکاره‌ها و عورت‌نماها و دجال‌ها و الکلـی‌هـا و کـودک‌نوازهـا و معتادها و فتیشیست‌ها و هرزه‌نگارهـا و کـلاه‌بردارهـا و آشـغال‌پخـش‌ کـن‌هـا و لیزبین ها و دخترهای بی‌اخلاق‌، تمام‌شون هـم با ساخت‌وباخـت تحـت‌الحمایـه‌ی قانون هستن‌. اگر وقت داشته باشـید حاضـرم تمـام تـلاش خـودم رو بکـنم تـا راجع‌به این بزهکاری‌ها با شما بحث کنم ولی هرگـز سربه‌سـرمـن نگذارید کـه اشتباه بزرکیه آقا.

تا پلیس بازوی ایگنیشس را گرفت‌، ضربه‌ای با دسته‌ی‌کاغذ نت‌ها بـرلبـه‌ی کلاهش فرود آمد. سیم آوبزان عود بر گوشش شلاق زد.
پلیس گفت «‌هی‌.»
ایگنیشس که متوجه شده بود توجه تعدادی از مشتریان را جلب کـرده فریـاد زد «‌بگیر!»
در فروشگاه دی‌. اچ‌. هولمز خانم رایلی در بخش شیرینی‌پزی بـود و داشـت بالا تنه‌ی مادرانه‌اش را به شیشه‌ی یخچال فشار می‌داد. با یکـی از انگشتانش کـه در اثر سال‌ها ساییدن لباس‌های زیر عظیم و زرد پسرش پینه بسته بود بـه شیشه زد تا توجه خانم فروشنده را جلب‌کند.
«‌هی خانم آینز»‌، خانم رایلی با لهجه‌ای او را صدا زد که فقط یکـی از اهـالی جنـوپ نیـوجرزی مـی‌توانسـت در نیـواورلینز بـه کـار ببـرد، شـبیه لهجـه‌ی هووکنی‌های نزدیک خلیج مکزیک‌.
«‌این‌جا عزیزم‌.»
خانـم آینز پرسید «‌هی اوضاع چه‌طوره‌؟ حالت خوبه عزیزم‌؟‌»
خانم رایلـی صادقانه جواب داد «‌خیلی روبه‌راه نیستـم‌.»

«چه قدر بد.» خانم آینـز روی جعبـه‌ی شیشــه‌ای خـم شـد و شـیرینی‌هـا را فراموش کرد. «‌منم زیاد روبه‌راه نیستم‌. پام درد می‌کنه‌.»

«‌خدایا کاش منم این‌قدر شانس داشتم‌. من ارتروز دست دارم‌.»
خانم آینز با همدردی‌یی حقیقی گفت «‌اخ نه‌. بابـای بیچـاره‌ی منم داشـت‌.
مجبورش می‌کردیـم بره تو یه وان پر از اب جوش‌.»
«‌پسر من صبح تا شب از وان نمی‌اد بیرون‌. دیگه تو وان خـودمم نمـی‌تـونم برم‌.»
«‌فکر می‌کردم پسرت ازدواج کرده عزیزم‌.»
خانم رایلی به‌تلخی گفت «‌ایگنیشس‌؟ دلت خوشه‌. عزیزم بیست و چهارتا از اون شیرینی‌هات بهم میدی‌؟‌»
خانم آینز مشغول چیدن شیرینی‌ها در جعبه شد و گفت «‌ولی تو ذهـنم بـود که گفتی ازدواج کرده‌.»
«‌هیچ امیدی هم به ازدواجش نیست‌. اون یه دونه دختری هم که باهاش بود زد به چاک‌.
«‌خب هنوز وقت داره‌.»
خانم رایلی با بی‌علاقگی گفت «‌شاید. ببین‌، شیش‌تا از اون کیک‌های مربــایی به من می‌دی‌؟ وقتی کیک‌مون تموم می‌شه ایگنیشس بداخلاقی می‌کنه‌.»
«‌پسرت کیک دوست داره‌، آره‌؟‌»
خانم رایلی جواب داد «‌وای دستم داره پدرمو درمی‌آره‌.»
در مرکز جمعیتی که جلو فروشگاه تشکیل شده بـود، کـلاه شکاری، شعاع سبز دایره‌ی مردم‌، به‌شدت در جنب‌وجوش بود.

ایگنیشس فریاد می‌کشید «‌باید با شهردار تماس بگیرم‌.»
صدایی از میان جمعیت گفت «‌دست از سر این پسر بردادبن‌.» ...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>

مهدی نیازی و رامین جلیلوند این را خواندند
پروین اربابی و علیرضا پورنعمت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین جمله ی کتاب اتحادیه ابلهان با جمله ای از جانتن سویفت آغاز می شود که می گوید : وقتی نابغه حقیقی در دنیا پیدا می‌شود ، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید : تمام ابلهان علیه‌اش متحد می‌شوند .

در بخش های دیگری از کتاب اتحادیه ابلهان آمده است : « تو اصلاً تو خیابون سن ژوزف چی‌کار داشتی ؟ اون‌جا که فقط انباره و اسکله . اصلاٌ آدم از اون‌جا رد نمی‌شه . اون‌جا اصلاً جزء مسیرای ما نیست . »

«راستش ... دیدن ادامه » این رو نمی‌دونستم . از سر ناتوانی اون‌جا توقف کردم تا خستگی درکنم . گاه‌گداری هم رهگذری عبور می‌کرد که متأسفانه میلی به هات‌داگ نداشت . »

« پس اون‌جا بودی . واسه همینه که هیچی نمی‌فروشی . شک ندارم که داشتی با اون گربۀ لعنتی بازی می‌کردی . »

« حالا که اشاره کردید یاد یک و یا شاید دو حیوان اهلی افتادم که اون حوالی پرسه می زدن . »

« پس داشتی با گربه‌هه بازی می‌کردی . »

« نه . من با گربه بازی نمی‌کردم . من فقط گربه رو برداشتم تا کمی نازونوازشش کنم . گربۀ گل‌باقالی بسیار ملوسی بود . بهش یک هات‌داگ تعارف کردم ولی از خوردنش امتناع کرد . حیوانی بود باسلیقه و نجیب . »
می تونم بپرسم نسخه زبان اصلی کتاب رو از کجا تهیه کردین؟
۲۹ مرداد ۱۳۹۵
بله حتما نسخه الکترونیکی هم عالیه ممنونتون میشم
۳۱ مرداد ۱۳۹۵
برنامه hermes رو از کافه بازار دریافت کنید، نصب کنید. اونجا میتونید نسخه‌ی الکترونیک زبان اصلی خیلی از کتاب‌ها (از جمله این کتاب) رو به راحتی دریافت کنید.
۰۲ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جادو و خیال با خمیرمایه حقیقت، حضور در واقعیتی تعریف نشدنی، بخندید شاید تلخ اما...
از خط به خط آن لذت ببرید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درباره نویسنده و داستان غم انگیز نشر کتاب:

ان کندی تول، در سال ۱۹۳۷ در نیواورلئانز به دنیا آمد، او در ۱۷ سالگی بورسه دانشگاه تولن شد و در ۲۲ سالگی به مقام استادی کال هانتر نیویورک رسید، او جوان‌ترین استادی بود که در این کالج ادبیات انگلیسی، تدریس کرده بود. او در سال ۱۹۵۹ زمانی که برای خدمت سربازی به پورتوریکو رفته بود، ماشین تحریر دوستش را قرض گرفت و نوشتن اتحادیه ابلهان را شروع کرد. بعد از بازگشت به آمریکا، او رمان را بارها برای ناشران بسیار فرستاد، اما هیچ یک حاضر به چاپ آن نشدند.

همین ... دیدن ادامه » ناکامی باعث افسردگی و بعدها بدگمانی او شدند، تا اینکه در ۳۲ سالگی بعد از دعوایی مختصر با مادرش، با خودرو به جورجیا رفت و با وصل کردن شلنگ به اگزوز ماشین و تنفس از گاز سمی خودرو به زندگی خود خاتمه داد.

اما مادر بعد از دو سال افسردگی از دست دادن پسرش، آستین را بالا زد، او هم ۹ سال تمان جواب رد شنید، تا اینکه «واکر پرسی»، یکی از استادان دانشگاه لوییزیانا که از سماجت مادر به ستوه آمده بود، حاضر شد برای رفع تکلیف نگاهی به کتاب بیندازد، او در نظر داشت بالافاصله بعد از خواند چند صفحه جواب رد بدهد، اما این استاد هر چه بیشتر کتاب را می‌خواند، بیشتر شگفت‌زده می‌شد، شگفت‌زده از متن کتاب و اینکه چرا کسی متوجه این شاهکار نشده بود.

پرسی پیشگفتاری برای کتاب نوشت، شمارگان چاپ نخست، تنها ۲۵۰۰ نسخه بود، اما کتاب بلافاصله بعد از انتشار غوغایی به پا کرد و سال بعد جایزه پولیتزر را گرفت. به این ترتیب جان کندی تول تنها نویسنده‌ای شد که بعد از مرگ پولیتزر می‌گیرد.

برگرفته از سایت " یک پزشک"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب:

یک مامور مخفی دست و پا چلفتی که برای تنبیه به مستراح ایستگاه اتوبوس تبعید شده ، پیرمرد عاشق پیشه ای که فکر می کند همه پلیس ها کمونیستند ، یک پیرزن فقیر دایم الخمر ، رییس بی انگیزه کارخانه در حال ورشکستگی تولید شلوار و کارمندان و کارگرانی از او درب و داغانتر ، زنی که به سبک بیمارگونه و مسخره ای نظریات نوین روانشناسی را بلغور می کند و در حقیقت به هجو می کشد ، هات داگ فروش متقلبی که به عنوان ادای دین به سنت و تاریخ نیواورلینز بر تن فروشندگانش لباس فرم دزد دریایی می پوشاند : این ها و شخصیت های دیگری از این قبیل ، در ماجراهایی موازی قرار می گیرند و در نهایت مانند تکه هایی از یک پازل به هم می پیوندند تا اتحادیه ای از ابلهان را در جامع های که نمونه عصر حاضر است تشکیل دهند . همچنین با کارها و حرفه ای بی معنی و دلقک گونه شان بر ادعای «ایگنیشس» قهرمان محوری رمان که جهان امروز را سیرکی متحرک می بیند صحه بگذارند . اما شخصیت اصلی اثر ، ایگنیشس است که سایه سنگین و هیولاوار او بر کل رمان اتحادیه ابلهان سنگینی می کند : ایگنیشس ، پسر چاق و تنبلِ سی و چندساله ، ساکن محله ای پست در نیواورلینز با مادر پیر و دایم الخمرش زندگی می کند و متخصص فرهنگ و هنر قرون وسطا است . او که معتقد است با فروپاشی نظام قرون وسطا ، خدایان هرج و مرج و جنون و بدسلیقگی مستولی شدند و انجیل مزورانه شان را روشنگری نام نهادند ، عجیب و غریب می پوشد ، رفتار می کند و حرف می زند و روزهایش را به تنظیم کیفرخواست تاریخی علیه جامعه و علیه قرن حاضر می گذراند : اثری که به گفته خودش از دریچه ای در وجودش به او الهام می شود و یک پژوهش فوق العاده در تاریخ تطبیقی است تا به انسانهای فرهیخته مسیر فاجعه باری را که بشر طی چهار قرن اخیر در پیش گرفته نشان دهد . او آخرالزمانی شخصی دارد که در خیال خود ، در آن ، آدمها را به محاکمه و چهار میخ می کشد . ایگنیشس یک عاصی است و آرمان های خود را در تضاد با وضع موجود می بیند . بخش مهمی از طنز اثر ، برخاسته از همین تضاد است . در حقیقت می شود گفت موتور محرکه و در حقیقت جوهر اثر تضادی است که در کل رمان و رفتار و گفتار و حتی پوشش قهرمان های (و در واقع ضد قهرمان ها) اثر جاری است . قهرمان اصلی و دیگر آدم های اثر ، در هاله ای از طنز رفتار می کنند و حرف می زنند ؛ طنزی که گاه سیاه می شود و گاه سرخوشانه و ساده و گاه رنگ هجوی گزنده به خود می گیرد . تقابل ایگنیشس با جامعه سیرک گونه اطرافش در قالب طنزی دلنشین ظاهر می شود ؛ طنزی که درونی و برخاسته از ذات و منطق اثر است . قهرمان اصلی و دیگر آدمهای کتاب اتحادیه ابلهان ، در هاله ای از طنز رفتار می کنند و حرف می زنند ؛ طنزی که گاه سیاه می شود و گاه سرخوشانه و ساده و گاه رنگ هجوی گزنده به خود می گیرد . عصیان ایگنیشس از نوع عصیان هولدن در ناتوردشت نیست . او یک کمال گرا است که به دوره شکوه قرون وسطا دل بسته و در جهان امروز اثری از این شکوه و امیدی برای دستیابی به آن در آینده نمی بیند . این است که به قول خودش در انزوا و مراقبه میلتونی در صومعه شخصی خودش غرق شده و از اتاق متعفن خود حاضر نیست بیرون بیاید و تن به تعفن رویارویی با جامعه ای که آن را در حال فروپاشی می بیند ، بدهد . اینجا است که اولین جرقه های طنز اثر زده می شود . این طنز در سایه تضاد میان لحن و نگاه آرمانخواهانه و پرطمطراق ایگنیشس که می خواهد دنیا را نجات دهد با نگاه تقدیرگرایانه اش که متاثر از آموزه های بوئتیوس فیلسوف قرون وسطایی و تعالیم او در کتاب تسلای فلسفه است رخ می دهد . او از سویی خود را در مقام منجی می بیند و از سوی دیگر گرفتار بی عملی ، انفعال ، بی تفاوتی ، بیکاری ، تنبلی و کثیفی است . سویه دیگر این تضاد ، اندیشه بنیانی او است : قرون درخشان و اتوپیایی او (قرون وسطا) ، از تاریکترین دوره های حیات بشریت به شمار می آید . اما این پایان ماجرا نیست : ایگنیشس برای تامین خسارت تصادف اتومبیل مادرش مجبور می شود به قول خودش «به گونه ای شجاعانه» پای به اجتماع بگذارد : اینجا است که تضاد او با جامعه ای که از آن متنفر است در جای جای اثر متجلی می شود و طنز در موقعیت و کلام می آفریند . این طنز در آمیزش با رفتارهای عجیب و کاریکاتوریستی شخصیت های دیگر رمان و تضادی که میان جایگاه اجتماعی و فردی آنها با رفتارشان وجود دارد کامل می شود . آنچه به طنز در رفتارهای ایگنیشس شدت می بخشد ، در درجه اول ادبیات خاص او است که پرطمطراق و مطنطن است و در تقابل با ادبیات محاورهای قرار دارد و خود به خود دارای بار کمیک است ، همچنین رفتارها و سخنان غریب و تضاد آلوده او است که موقعیت طنز می آفریند . او فلسفه بیروح طبقه متوسط را به دیده حقارت می نگرد ، از این رو آن را به هجو می کشد ، مسخره می کند ، به بازی می گیرد و آگاهانه دست به ویرانگری می زند : « فکر کنم خوابم برد ، چون یادم می آید که توسط پلیسی که با نوک کفش بی ادبانه به دنده ایم سقلمه می زد بیدار شدم . فکر می کنم سیستم من نوعی مُشک ترشح می کند که برای اولیای امور دولتی بسیار خوشایند است . وگرنه چه کسی به خاطر انتظار معصومانه برای مادرش جلو یک فروشگاه دستگیر می شود ؟ جاسوسی چه کسی را می کنند و گزارش چه کسی را می دهند به خاطر برداشتن یک بچه گربه ولگرد بیچاره از جوی آب ؟ ظاهرا مثل یک زن خیابانگرد درشت اندام جماعت پلیس ها و بازرسان بهداشت را به خود جلب می کنم . بالاخره روزی دنیا مرا به عذری مضحک دستگیر خواهد کرد . در انتظار روزی نشسته ام که مرا کشان کشان به سیاهچالی با تهویه مطبوع ببرند تا زیر نور لامپ های فلورسنت و سقف های عایق صدا تاوان تمسخر تمام ارزش هایی را بدهم که سال ها در قلب های کوچک لاستیکیشان عزیز داشته اند . تمام قد از جا برخاستم - برای خودش نمایشی بود - و از بالا به دیده تحقیر پلیس بی ادب را نگاه کردم و او را با جمله ای در هم شکستم که خوشبختانه معنایش را متوجه نشد … » (ص282)
اگنیشس سر ... دیدن ادامه » سوسیس فروش کلاه می گذارد نه به خاطر میل به زیاده طلبی بلکه از روی میل به تحقیر فروشنده . نقش رییس یک حزب ترقی خواه را برای مشتی دیوانه فاسد خوشگذران بازی می کند تا از این راه توانایی اش را به رخ دوستش (میرنا) بکشد و رویش را کم کند . تلویزیون و سینما دو وسیله ارتباط و پرورش افکار عمومی که به گفته ایگنیشس برنامه ها و فیلم های اهانت آمیز و مزخرف منتشر می کنند و منزجرش می کنند ، سرگرمی اویند و به تعبیر خودش دیدن عمق منجلاب حالش را بهتر می کنند . او که استیلای خدایان هرج و مرج و جنون را بر جامعه امروز به نقد می کشد خود نیز در تعامل با جامعه گرفتار همان خدایان می شود و حرکت های اجتماعی او رنگ جنون به خود می گیرد و هرج و مرج می آفریند و به مضحکه بدل می شود . این است که همه تلاش هایش در نهایت به « مسخره بازی های همیشگی» تبدیل می شود و از سوی جامعه هیولای وحشتناک و غول بیشاخ و دم و ولگرد و دیوانه لقب می گیرد . حتی در نهایت از سوی مادرش نیز طرد می شود ، چراکه به نظرش ، همیشه مقصر است و رسوایی و آبروریزی به راه می اندازد . او دن کیشوتی است که با شمشیر پلاستیکی توان مقابله با واقعیات تلخ پیرامونی خود را ندارد و این تضاد ، ستیزش های او با جهان پیرامونش را در هاله ای از طنز تلخ قرار می دهد : « ایگنیشس فریاد زد : من شمشیر انتقامجوی سلیقه و نجابتم . » همانطور که با سلاح شکسته پیراهن را خراش می داد خانم ها به سمت خیابان رویال می گریختند . » (ص304)
ایگنیشس وقتی هم که می خواهد در جنگل سوداگری مدرن کاری کند ، قاعده بازی را بلد نیست . همیشه بازنده است ، خودش می گوید چون ارزش های کارفرماها را زیر سوال می برد . در اولین تجربه کاری اش در مقام کارمند دفتری یک کارخانه در حال ورشکستگی ، برای اینکه روحی تازه در کسب و کار بدمد و نظرات به قول خودش فوقالعاده را اجرا کند ، کارگران سیاهپوست کارخانه را با شعار پرطمطراق ولی توخالی « جنگ صلیبی برای احقاق حق سیاهان » به شورش تشویق می کند چراکه معتقد است ستیزه خویی و استبداد شرط دوام آوردن است و دنیا فقط حرف زور را می فهمد ، ولی این کار تنها به مضحکه ای غریب ختم می شود و به اخراجش می انجامد . او همان گونه که دوستش میرنا برایش نوشته است ، نمی تواند خودش را با مشکلات حاد عصری که در آن زندگی می کند تطبیق دهد . او به گفته خودش : « یک نابه هنگامی است ، یک خطای تاریخی است ، مردم این را متوجه می شوند و بدشان می آید . » میرنا هم دانشگاهی سابق ایگنیشس است که عقایدی به رادیکالی او دارد و نامه های این دو به هم از خواندنی ترین بخش های کتاب است که طنزی خواندنی و دلنشین در آن جاری است . در انتها این دختر در پی نجات ایگنیشس برمی آید ؛ نجاتی که احتمالا همانطور که خود ایگنیشس پیش بینی کرده است نتیج های جز سردرگمی مضاعف برایش نخواهد داشت …
رامین جلیلوند و hedieh mayeli این را خواندند
شهرزاد فیروزبخت ، سیدمهدی رضوی و داود صباغ این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طنزی که ساده فراموش نمیشود، هرچند به مرور که رسوب میکند دردناک تر میشود
خاصیت طنز همینه
۲۹ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نابغه حقیقی در دنیا پیدا می‌شود، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیه‌اش متحد می‌شوند...!


اتحادیه ابلهان /جان کندی تول / مترجم: پیمان خاکسار
من الان در حال خوندنش هستم
واقعا محشره
۱۴ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نخواندم
ولی نمی دانم چرا مدام دوست دارم بخوانمش
انگار حرفی برایم دارد !!
قاریاقدی یُلمه این را خواند
z zomorrod ، parisa zendebudi ، خانم نیک انجام و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
بخونش.. کلی حرف خنده دار و بغض دار داره این اگنیشس
۱۰ تير ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید