:  ۱۲۱۹۹۷
:  داستان جهان
:  ریگ روان
:  داستان های اسپانیایی امریکایی قرن 20
   استیو تولتز
   پیمان خاکسار
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۵
:  ۱
:  ۱۵
:  ۲۲
:  سخت
:  ۴۴۰
:  ۳۵۰,۰۰۰ ریال


درباره‌ی کتاب:

ریگ روان جدیدترین اثر استیو تولتز پس از رمان تحسین‌شده‌ی جزء از کل است. تولتز در مصاحبه‌ای گفته جزء از کل را درباره‌ی ترس از مرگ نوشته و ریگ روان را درباره‌ی ترس از زندگی.

ای خدا، چرا نقش من در این دنیا صرفاً دلقک سقوط‌کرده نیست؟ چرا باید دلقک سقوط‌کرده‌ای باشم که بقیه‌ی دلقک‌های سقوط‌کرده رویش سقوط می‌کنند؟ به عبارت دیگر چرا روی پیشانی‌ام نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز می‌خورد باید بازوی من را بگیرد؟

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
آدم در خوشحال های شان فرایند دلسرد کننده را که برای موفقیت طی کرده اند مشاهده می کنند : بلند پروازی، شکست های پیاپی، سرخوردگی، پذیرش شکست، راضی شدن به کم، پذیرش از سر ناچاری، و بالاخره خشنودی از چیزهای کوچک، یک جورهایی زیباست برای یک شخص، ولی وقتی می بینی هزار سال بعد از زمان مقرر اتفاق افتاده افسرده می شوی.(ص268)
یوسف نیک نژاد این را خواند
مهنّا صحافی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی جوان بودم در خلاص کردن خودم تخصص پیدا کردم، وگرنه که آدمها یک گوشه به دامم می انداختند و جلو علامت رنگی نشوید یا لای ماشین های لباس شویی نگهم می داشتند و حرف می زدند و حرف می زدند و حرف می زدند. قبلاً این کارشان دیوانه ام می کرد، تا روزی که متوجه شدم مردم منبع لایزال حکایت اند و انرژی غریب و وقت بی پایان برای روایت شان دارند و اصلا ... دیدن ادامه » ملاحظه ی شنونده را هم نمی کنند. این شد که در مواقع بی کاری و بعد از ورشکستگی ها و قبل از دریافت چک های بیمه ی بی کاری راهی برای زنده ماندن پیدا کردم. بعضی آدمها برای پول کف بینی می کنند، بعضی ساز می زنند و آواز می خوانند، بعضی رو می آورند به فحشا، بعضی گدایی می کنند؛ من مثل یک متعصب گوش می کردم. نشسته روی جعبه ی شیر، تکیه داده به نرده های بالکن، نشسته روی نیمکت پارک، با لبخند و گوش پذیرا__کار شاق شنیدن اضطراب های مردم را تحمل می کردم، یا به قول خودم رازهای کال بدبخت ترین آدم ها را پوست می گرفتم. (ص226)
احسان انجم و مهنّا صحافی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید