:  ۱۶۸۰۷
:  داستان جهان
:  دنیای سوفی
:  داستان های نروژی قرن 20
   یاستین گوردر
   مهرداد بازیاری
:  پالتویی
:  ۱۳۹۴
:  ۶
:  ۱۲
:  ۲۰.۵
:  نرم
:  ۶۳۰
:  ۲۵۰,۰۰۰ ریال


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بخشی از کتاب...
درست مانند هنگامی که تردستی ِ شعبده بازی را می نگریم . نمی دانیم این کارها را چگونه می کند . پس می پرسیم : چطور توانست از دو دستمال ابریشمی خرگوشی زنده درآورد ؟ شعبده باز کلاه را نشان تماشا گر می دهد ، کاملا تهی است ، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می جهد . بسیاری از آدم ها به جهان با دیده ی تعجب و ناباوری همسان می نگرند .
در ... دیدن ادامه » مورد خرگوش خوب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است . و دلمان می خواهد بفهمیم این کار را چگونه می کند .
ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت هست . می دانیم که جهان چشم بندی و نیرنگ نیست ، چون خودمان در آنیم ، در واقع ما خود ، خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید . تفاوت ما با خرگوش سفید تنها این است که خرگوش نمی داند در ترفند شعبده باز شرکت دارد . ولی ما می دانیم در چیزی مرموز شرکت داریم و می خواهیم از ساز و کار آن سر در آوریم . »
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: دنیای سوفی

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/5

سوفی آموندسن از مدرسه به خانه بر می گشت. نیمه اول راه را با یورون بود. راجع به آدم مصنوعی حرف می زدند. یورون معتقد بود مغز آدم مثل یک رایانه پیچیده است. سوفی اطمینان نداشت که کاملا با او هم عقیده باشد. به هر حال انسان باید چیزی بیشتر از ماشین باشد. نزدیک فروشگاه بزرگ از هم جدا شدند و هرکدام به راه خودشان رفتند. سوفی ته محله ی خانه های ویلایی زندگی می کرد و راه خانه شان تا مدرسه تقریبا دو برابر راه یورون بود. خانه آنها انگار آخر دنیا بود، چون پشت حیاطشان خانه دیگری نبود. از آنجا یک جنگل بزرگ شروع می شد. به خیایان کلوا پیچید. ته خیابان پیچ تندی داشت که معروف بود به «پیچ ناخدا». تقریبا بجز شنبه ها و یکشنبه ها آدمهای دیگری به آن خیابان نمی آمدند.
Emile آژار این را خواند
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بشر با مقداری سوالات دشوار رو‌برو‌ست که برای آنها جواب قانع‌ کننده‌ای ندارد .
خب، دو کار می‌توان کرد: یا می‌توانیم خودمان و بقیه جهان را گول بزنیم و وانمود کنیم که آن‌ چه را باید بدانیم می دانیم ، یا می توان تا ابد چشم بر مسائل مهم بست
و از پیشرفت باز‌ ایستاد . بشریت از این بابت به دو دسته تقسیم شده‌ است .
مردم ... دیدن ادامه » به طور کلی یا صد‌در‌صد مطمئن‌اند یا صد‌در‌صد بی‌تفاوت.
مثل آن است که یک دست ورق بازی را دو قسمت کنی . خال‌های سیاه را یک‌ سو و خال‌های قرمز را سوی دیگری روی هم گذاری . ولی ناگهان در این میان ژوکری سر‌ بر‌‌‌‌‌ می‌آورد که نه خشت و نه دل است نه خاج و پیک . سقراط در آتن همین ژوکر بود . نه مطمئن بود نه بی تفاوت . تنها می‌دانست که هیچ نمی‌داند و این آزارش می‌داد .
پس فیلسوف شد...!

دنیای سوفی | یوستین گردر
مهناز کیا ، فرشاد نصیری و z zomorrod این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید