:  ۱۵۲۰۴
:  داستان جهان
:  خیابان بوتیک های خاموش
:  داستان های فرانسه قرن 20
   پاتریک مودیانو
   ساسان تبسمی
:   افراز
:  رقعی
:  ۱۳۹۴
:  ۶
:  ۱۱
:  ۲۱
:  نرم
:  ۲۴۸
:  ۱۸۵,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

به گفته ی بسیاری ، خیابان بوتیک های خاموش، معروف ترین اثر پاتریک مودیانو ست. مودیانو در 1945 به دنیا آمده است اما در آثارش  فرانسه ی تحت اشغال نازی ها، روایت میشود. او تقریبا تمام جایزه های ادبی فرانسه را به خود اختصاص داده است از جمله جایزه ادبی گنکور برای خیابان بوتیک های خاموش.پیش تر ها در معرفی " و شام بود و صبح بود " هاینریش بل نوشتم: اگر آثار یک نویسنده را پیگیری کنید به ویژگی مشترکی در همه ی آنها خواهید رسید.این ویژگی مشترک در آثار مودیانو جست و جوی هویت است.قهرمانان( و یا ضد قهرمانان) آثار مودیانو در پی یافتن هویت خود هستند. و این امر در مورد قهرمان خیابان بوتیک های خاموش هم صادق است. در این کتاب مردی که حتا به درستی نام واقعی خویش را نمی داند و دچار فقدان حافظه شده است به جست و جوی هویت خویش می پردازد. او به تدریج سرنخ هایی درباره ی گذشته فراموش شده ی خود به دست می آورد و تلاش میکند تا آنچه در گذشته رخ داده را در ذهن خود  بیابد. و البته پاریس، خیابان ها ، محله ها و کافه  هایش در  آثار مودیانو نقش بسزایی را ایفا میکنند.


شکل روایی مودیانو در این کتاب ، خاص خودش است.نوعی از روایت که شما در هیچ کتاب دیگری نخواهید یافت. در این رمان چهل و هفت فصلی گاه خواننده با فصل هایی روبرو میشود که تنها دربرگیرنده ی یک خط هستند.خطی که بازگوکننده ی یک آدرس در پاریس است.در طول داستان ، مردی که به دنبال هویت فراموش شده ی خود، میگردد، با افراد بسیاری ملاقات میکند و با به دست آوردن عکس، نام یک فرد، کتاب ... از سوی هر یک از این افراد به بازیابی هویت خویش میپردازد.او به تدریج به نام واقعی خود پی میبرد و کم کم خاطراتی از گذشته در ذهنش زنده میشود.خاطراتی که شما به عنوان خواننده مشتاق دانستن شان میشوید. و در نقطه ی اوج داستان با تعریف بخشی از این خاطرات شما را گیج و گنگ و انگشت به دهان باقی میگذارد.

از پشت جلد :

پاتریک مودیانو یکی از بهترین و خلاق ترین نویسندگان زنده ی فرانسه است که بی شک تاثیر بسزایی بر نویسندگان جوان گذاشته است. (جی ام جی لوکلزیو، برنده ی نوبل ادبی 2008)

داستانی از جست و جوی حقیقت و گذشته ی کارآگاهی حافظه باخته که همانند همه ی شخصیت های ضد قهرمان داستان های مودیانو، سهمی از گذشته دارد که به بویی از امروز آغشته است.


اصغر نوری در مقاله ای می نویسد: نثر مودیانو، مهم ترین قوت کار نویسندگی اوست.او به کمک این نثر، مخاطب را از همان صفحه ی اول با پرسه زدن های شخصیت داستان همراه می کند.مخاطب بنا به عادت ، انتظار دارد در پیچ یکی از این خیابان ها که راوی بی وقفه ازشان میگذرد یا توی یکی از این کافه ها و رستوران هایی که او درشان توقف میکند، اتفاقی بیفتد یا حادثه ای از گذشته بازگو شود؛ اما این انتظار تا صفحه ی آخر کتاب برآورده نمی شود.تمام پرسه زدن های راوی ، تمام مکان هایی که با جزئیات توصیف می شوند، فقط طعمی از گذشته را بر زبان مان می آورند، طعمی از گذشته که به بویی از امروز آغشته است.در صفحه ی آخر تمام رمان های مودیانو متوجه می شویم که تمام رمان همان پرسه زدن ها بوده است؛ مهم رفتن بوده نه رسیدن به چیزی.مودیانو جزو معدود نویسندگان دنیاست که بلد است با داستان هایی از این دست، مخاطب ش را تا آخر کتاب با خود بکشاند و طعم لذتی را به او بچشاند که کم تر جایی می تواند آن را تجربه کند: لذت خواندن.
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کل کتاب گنگ بود.حس میکردی وارد یه دنیای پر از مه شدی و آدماش شبح هستن
مژگان خراسانیان و Emile آژار این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درسته این کتاب جوایز خوبی رو گرفته و نویسنده ی بسیار مشهور و موفقی داره ولی نمیدونم چرا این کتابو دوس نداشتم. یا اشکال از نویسنده بود یا مترجم...
پرداختن به جزییات به نظرم زیاد از حد بود، بعضی جاها نمیفهمیدی داستان از زبون کی داره روایت میشه که البته این شاید مشکل از من بوده و همین باعث شد بعضی فصل ها رو دو سه بار بخونم، اسامی و آدرس هایی ... دیدن ادامه » که عملا به هیچ دردی نمیخورد، غلط نگارشی که تا دلتون بخواد، و ... کلا توقع خیلی بیشتری داشتم
Emile آژار و مجید حاج حسینی این را خواندند
ریحانه معظمی و علی همتی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
خیابان بوتیک های خاموش
تاریخ شروع۹۳/۰۴/۲۸

من ... دیدن ادامه » هیچم.هیچ،جز نیم رخ رنگ پریده ای در تراس یک کافه ی غروب زده. منتظر بودم تا باران بند بیاید، رگبار لحظه ای آغاز شده بود که «اوت»از پیشم می رفت.
چند ساعتی پیش تر بود که من و اوت برای آخرین بار یکدیگر را در آژانس می دیدیم.