:  ۸۹۷۷۹
:  داستان جهان
:  سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش
:  داستان های ژاپنی قرن 20
   هاروکی موراکامی
   امیرمهدی حقیقت
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۴
:  ۳
:  ۱۴.۴
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۳۰۲
:  ۲۶۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

سوکورو در دوران دبیرستان در یک جمع 5 نفره بسیار صمیمی قرار دارد 3 پسر و دو دختر که بسیار به هم نزدیک هستند برای دانشگاه فقط سوکورو به شهر دیگری می رود و در سال دوم زمانی که برای تعطیلات به خانه باز می گردد هیچ کدام از دوستان حاضر به صحبت با وی نیستند سوکورو شوکه شده و به مرگ فکر می کند .... اکنون سال ها از آن زمان می گذرد سوکو در حال ایجاد رابطه با دختری به نام ساراست ولی سارا معتقد است زخم های قدیمی سوکورو هنوز درمان نشده ...

خوب اینم یک کتاب جدید از موراکامی که عاشقشم کتاب جدیدشم خیلی خوب بود نحوه نوشتنش روانی قلمش ترجمه خوب اون کشش داستان حالت معما گونه اش همه چیزش خیلی خوبه فقط من پایان داستان را نمی پسندم از اون پایان های باز کلیشه اش شده است به نظرم .

اما خداییش چه قدر فرق داره فرهنگ ها ... پسره دختری را که باهاش دوسته و دائم هم تکرار می کنند هدفشون ازدواج و رابطه بلند مدته با یک مرد دیگه می بینه بعدم می گه خب حق داره مسئولیتی نسبت به من نداره اصلا کاری بدی نیست تو چشمشون ... انتظار داشتم فرهنگ ژاپن تو این موارد شرقی تر و نزدیک تر به ما باشه ....
دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
توانایی فهمیدن درد چیز خوبی است. دردسر واقعی وقتی است که دیگر درد را هم نفهمی!


سوکورو تازاکی ... دیدن ادامه » بی رنگ و سال های زیارتش- هاروکی موراکامی
صفحه 198
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
_هرچیزی حد و مرزی دارد .فکرهم همین جور. نباید از حد و مرزها ترسید، ولی نباید از پاک کردنشان هم ابایی داشت .اگر میخواهی آزاد باشی مهمتر از هر چیزی این است :" احترام به حد و مرزها و عصبانیت از آن ها .همیشه چیزهای فرعی ِدرجه دو مهمترین چیزهای زندگی اند. فقط همین را میتونم بگویم ."


سوکورو ... دیدن ادامه » تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش
هاروکی موراکامی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قلب آدمیزاد مثل شب پره است. بی صدا منتظر چیزی میماند ، وقتش که شد ،یک راست به سویش میپرد.

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش
هاروکی موراکامی
سیدمهدی رضوی این را خواند
مجید حاج حسینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درعمیق ترین نقطه ی جانش به درک رسید ؛ درک اینکه هیچ قلبی صرفا به واسطه ی هماهنگی ، با قلب دیگری وصل نیست . زخم است که قلبها را عمیقا بهم پیوند می دهد . پیوند درد با درد ، شکنندگی با شکنندگی .تا صدای ضجه بلند نشود سکوت معنی ندارد و تا خوبی ریخته نشود عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه ای بزرگ گذر نکنی ، رضا و رضایت بی معنی ست هماهنگی ِواقعی در همین ریشه دارد ...

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش
هاروکی ... دیدن ادامه » موراکامی
سیدمهدی رضوی این را خواند
مجید حاج حسینی ، فرشته حسین پور و حسین دهقان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 26 فروردین 1395
سَوکورو تازاکی سال دوم کالج بود، از ژوئیه تا ژانویه به چیزی جز مردن فکر نمی کرد. در این شش ماه، تولد بیست سالگی اش هم آمده و رفته بود. حالا دیگر مرد شده بود ولی این نقطه عطف خاص زندگی هم برایش معنایی نداشت.
آرزو آقایی میبدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌توانی روی خاطره ها سرپوش بگذاری، یا چه می‌دانم، سرکوب‌شان کنی، ولی نمی‌توانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده پاک کنی. هر چی باشد، این یادت بماند. تاریخ را نه می‌شود پاک کرد نه عوض. مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به سوکورو گفت یکی از این دو را به تو میدهم. تنم یا دلم. هر دو با هم نمیشود. باید یکی را انتخاب کنی، همین حالا. گفت آن یکی را به کس دیگری میدهم. ولی سوکورو همه ی او را می خواست. نمیخواست نیمه ی دیگر را به مرد دیگری بسپرد. طاقتش را نداشت. می خواست به زن بگوید اگر این جور است، هیچ کدام را نمیخواهم. ولی نمی توانست. گیر کرده بود. راه پیش و پس نداشت.

سوکورو ... دیدن ادامه » تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش- هاروکی موراکامی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سارا گفت: هنوز نمیفهمم. درد آن اتفاق هنوز توی ذهنت است یا توی قلبت. شاید هم هر دو
...
هر چه باشد این یادت باشد، تاریخ را نه میشود پاک کرد نه عوض. مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی.

سوکورو ... دیدن ادامه » تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش- هاروکی موراکامی
امید مجیدی پور و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هایدا:از مرگ نمیترسید؟
میدوریکاوا: راستش نه.کلی آدم بی مصرف دیده ام که مرده اند،و اگر آن جور آدم ها میتوانند این کار را بکنند،من هم باید از پس اش بربیام
سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش- هاروکی موراکامی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سوکورو من بود من سکورور.. من در سوکورو آرام گم شده ام! وقتی که عزم سفر کردم برای روشن شدن قضیه...
سلام . این کتاب با ترجمه ی مهدی غبرایی هم هست . به نظر شما کدوم بهتره ؟ اگه توضیحی در این موزد دازین لطف کنین بگین . متشکرم .
۰۱ آبان ۱۳۹۴
مطمئنا ترجمه مهدی غبرائی بهتره!
اما نمیدونم چرا اینقدر قیمتش زیاده... 30هزار تومان برا300صفحه!!!!!!!!
۰۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه یک چیزی بین من و آدم های اطرافم بود که نمی گذاشت آنها را به درونم راه بدم، اینکه این چیز ترس از صدمه دیدن می تونه باشه یا از دست دادن آنها تو هر بار خوندن صفحات این کتاب به ذهنم میریسه.
بخش‌هایی از کتاب:

«پسری که اسمش سوکورو تازاگی بود مُرده بود. در سیاهی بی‌امان، آخرین نفس‌اش را کشیده بود و در فضایی روباز در دل جنگل دفن شده بود. بی صدا، پنهانی، پیش از سر زدن سپیده، زمانی که همه هنوز در خوابی عمیق بودند. هیچ نشانه‌ای از گور نبود. و کسی که حالا ایستاده بود و نفس می‌کشید، سوکورو تازاکیِ تازه‌ای بود که ملالتش به کلی چیز دیگری شده بود. ولی فقط خودش خبر داشت. تصمیم هم نداشت به کسی بگوید.»


«هرقدر ... دیدن ادامه » هم زندگی آدم ساکت و سازگار به نظر برسد، همیشه زمانی توی گذشته بوده که آدم وضعیت بغرنجی داشته. زمانی بوده که بگویی نگویی زده به سرش. فکر کنم آدم‌ها در زندگی به این مقطع نیاز دارند.»


«به زودی به کالجت در توکیو برمی‌گردی. برمی‌گردی به زندگی واقعی. باید به کامل‌ترین شکلی که از دستت برمی‌آید، زندگی کنی. هر قدر همه‌چیز سطحی و کسالت‌بار باشد، زندگی باز ارزش زندگی کردن دارد. تضمین می‌کنم. نه طعنه می‌زنم نه مغالطه. موضوع فقط این است که چیزی که برای من در زندگی ارزشمند بوده، حالا تبدیل به بار شده، دیگر سنگینی‌اش را بر دوشم نمی‌توانم تحمل کنم. شاید دلیلش صرفاً این باشد که برایش ساخته نشده‌ام. پس، مثل گربه‌ی دم مرگ، خزیده‌ام به یک جای ساکت تاریک و در سکوت انتظار می‌کشم که نوبتم شود. زیاد هم بد نیست. ولی تو فرق می‌کنی. تو باید بتوانی از پس چیزی که زندگی سر راهت می‌گذارد بربیایی. لازم است هر قدر می‌توانی، از نخ منطق استفاده کنی و ماهرانه همه‌ی چیزهایی را که ارزش زندگی کردن دارند به خودت بدوزی.»


«سوکورو تصمیم گرفت بیش از این کش‌اش ندهد. ممکن بود تا ابد به آن فکر کند ولی هیچ جوابی نگیرد. این شک را داخل کشویی در ذهنش گذاشت و رویش برچسب زد: «بلاتکلیف»، و هرگونه فکر بیشتری را به آینده موکول کرد. از این جور کشوها درونش زیاد داشت که تردیدها و سوال‌های بی‌شماری در آن‌ها پنهان شده بود.»


«شیرو آن موقع تازه سی سالش شده بود و هنوز جوان بود. لباس‌های خیلی ساده‌ای تن‌اش بود، موها را گوجه‌ای بسته بود و می‌شد گفت آرایش ندارد. ولی حرفم این نیست. این‌ها فقط شاخ‌وبرگ است. حرفم این است که آن برقی را که قبلاً داشت، آن سرزندگی را از دست داده بود. همیشه درون‌گرا بود ولی ته ذاتش یک چیز زنده‌ی پرشروشور داشت، که خودش هم زیاد خبر نداشت. ان نور، ان برق و درخشندگی، قبلاً درز می‌کرد بیرون، از لای تَرَک‌ها نشت می‌کرد بیرون. حرفم را می‌فهمی؟ ولی بار آخر که دیدمش، همه‌اش رفته بود، انگار کسی دزدکی رفته باشد پشت‌سرش، از برق کشیده باشدش. آن برق تروتازه و درخشنده آن چیزی که به‌عینه از بقیه متمایزش می‌کرد، غیب شده بود و دیدنش غصه‌دارم کرد.»


«نمی‌توانم کلمه‌های درست را پیدا کنم ولی حس می‌کنم که – که تو جز من، داری کس دیگری را هم می‌بینی. مدتی است که این دارد اذیتم می‌کند.»

سارا بلافاصله جواب نداد. بعد از مدتی سکوت بالاخره پرسید «حست این است؟ یعنی می‌خواهی بگویی که، به هر دلیلی، چنین احساسی پیدا کرده‌ای؟»

سوکورو گفت «آره. به هر دلیلی. آره. ولی قبلاً هم گفتم، من زیاد اهل کشف و شهود نیستم. مغزم اساساً برای ساخت‌وساز درست شده، ساختن چیزهای دیدنی، اسمم هم همین را می‌گوید. مغزم ساختار ساده و سرراستی دارد …»



صدای سارا وقتی بالاخره حرف زد، نرم بود. «تو آدم ساده‌ای نیستی. فقط، به زور، فکر می‌کنی که ساده‌ای»

«شاید همین‌جور باشد که تو می‌گویی. واقعاً نمی‌دانم ولی زندگی ساده برای من از همه‌چیز بهتر است. این را خوب می‌دانم. موضوع این است که در رابطه‌ام با بقیه صدمه خورده‌ام. بدجوری ضربه خورده‌ام، و نمی‌خواهم دوباره بیفتم توش.»


«یاد روزهای کالج افتاد که فقط به مرگ فکر کرده بود و بس. حالا دیگر می‌شد شانزده سال پیش. آن موقع به این نتیجه رسیده بود که اگر فقط و فقط روی آن‌چه درونش می‌گذرد تمرکز کند، قلبش بالاخره خودبه‌خود می‌ایستد. مطمئن شده بود اگر احساساتش را یک‌جا به شدت متمرکز کند، مثل عدسی‌یی که زیر نور، بالای کاغذی می‌گیری تا آتش‌اش می‌زند، قلب او هم ضربه‌ای مرگبار خواهد خورد. بزرگ‌ترین امیدش همین بود. ولی ماه‌ها گذشته بود و برخلاف انتظارش، قلبش نایستاده بود. قلب ظاهراً به این سادگی‌ها نمی‌ایستد.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

زمانی که رمان وداع با اسلحه را میخواندم با تشت فلزی و اسپاگتی سرد و پنیر درون آن و گرسنگی سربازان خط اول جبهه احساس گرسنگی میکردم وبا کتاب سوکورو تازوکی بیرنگ بار دیگر ابهامهای گذشته و احساسات و نگرانی از آینده برام جان دوباره گرفت.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ وقت اجازه نده ترس و غرورِ احمقانه کاری کند آدمی را که برایت عزیز است از دست بدهی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید